تبلیغات
امام علی علیه السلام
| عمومی ,

ورود اسراء و رؤس شهداء به شام

شیخ كفعمی و شیخ بهائی و دیگران نقل كرده‌اند كه در روز اول ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسین علیه السلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنی‌امیه عید بود، و روزی بود كه تجدید شد در آن روز احزان اهل ایمان، قُلتُ وَ یَحقُ اَن یُقال:

اَمَوِیَّهٌ بِالشّام مِنْ اَعْیادِها

كانَتْ مَاتِمُ بِالْعِراقِ تَعُدُّها

برگرفته از کتاب منتهی الآمال

هیئت دیوانگان حسین علیه السلام

سید ابن طاوس ره روایت كرده كه چون اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را با سر مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام از كوفه تا دمشق سیر دادند چون نزدیك دمشق رسیدند جناب ام كلثوم (ع) نزدیك شمر (ملعون) رفت و به او فرمود مرا با تو حاجتی است،‌ گفت حاجت تو چیست؟ فرمود اینك شهر شام است، چون خواستی ما را داخل كن كه سرهای شهدا را از بین محامل بیرون ببرند و پیش دارند تا مردم به تماشای آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند چه ما رسوا شدیم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر (ملعون) كه مایه هر شر و شقاوت بود چون تمنای او را دانست برخلاف مراد او میان بست، فرمان داد تا سرهای شهدا را بر نیزه‌ها كرده و در میان محامل و شتران حرم بازدارند و ایشان را از همان دروازه ساعات كه انجمن رعیت و رعایت بود در آوردند تا مردم نظاره بیشتر باشند و ایشان را بسیار نظر كنند.

علامه مجلسی ره در جلاء العیون فرموده كه در بعض از كتب معتبره روایت كرده‌اند كه سهل بن سعد گفت من در سفری وارد دمشق شدم. شهری دیدم در نهایت معموری و اشجار و انهار بسیار و قصور رفیعه و منازل بیشمار و دیدم كه بازارها را آئین بسته‌اند و پرده‌ها آویخته‌اند و مردم زینت بسیار كرده‌اند و دف و نقاره و انواع سازها می‌نوازند. با خود گفتم مگر امروز عید ایشان است، تا آنكه از جمعی پرسیدم كه مگر در شام عیدی هست كه نزد ما معروف نیست؟ گفتند ای شیخ مگر تو در این شهر غریبی؟ گفتم من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلی الله علیه و آله رسیده‌ام. گفتند ای سهل ما تعجب داریم كه چرا خون از آسمان نمی‌بارد و چرا زمین سرنگون نمی‌گردد. گفتم چرا؟ گفتند این فرح و شادی برای آن است كه سر مبارك حسین بن علی علیهماالسلام را از عراق برای یزید (پلید) به هدیه آورده‌اند. گفتم سبحان الله سر امام حسین علیه السلام را می‌آورند و مردم شادی می‌كنند! پرسیدم كه از كدام دروازه داخل می‌كنند؟ گفتند از دروازه ساعات. من به سوی آن دروازه شتافتم چون به نزدیك دروازه رسیدم دیدم كه رایت كفر و ضلالت از پی یكدیگر می‌آورند، ناگاه دیدم كه سواری می‌آید و نیزه در دست دارد و سری بر آن نیزه نصب كرده‌ است كه شبیه‌ترین مردم است به حضرت رسالت صلی الله علیه و آله پس زنان و كودكان بسیار دیدم بر شتران برهنه سوار كرده می‌آورند، پس من رفتم به نزدیك یكی از ایشان و پرسیدم كه تو كیستی؟ گفت من سكینه دختر امام حسین علیه السلامم. گفتم من از صحابه جد شمایم، اگر خدمتی داری به من بفرما. جناب سكینه (ع) فرمود كه بگو به این بدبختی كه سر پدر بزرگوارم را دارد از میان ما بیرون رود و سر را پیشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منور و دیده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اینقدر بی‌حرمتی روا ندارند. سهل گفت من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت، گفتم آیا ممكن است كه حاجت مرا برآوری و چهارصد دینار طلا از من بگیری؟ گفت حاجت تو چیست؟ گفتم حاجت من آن است كه این سر را از میان زنان بیرون بری و پیش روی ایشان بروی آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد. و به روایت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر یك سنگسیاه شده بود و بر یك جانبش نوشته بود: وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمونَ.

و بر جانب دیگر: وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.

قطب راوندی از منهال بن عمرو روایت كرده است كه گفت به خدا سوگند كه در دمشق دیدم سر مبارك جناب امام حسین علیه السلام را بر سر نیزه كرده بودند و در پیش روی آن جناب كسی سوره كهف می‌خواند چون به این آیه رسید:

اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقیمِ كانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَباً.

به قدرت خدا سر مقدس سیدالشهداء علیه السلام به سخن درآمد و به زبان فصیح گویا گفت امر من از قصه اصحاب كهف عجیبتر است و این اشاره است به رجعت آن جناب برای طلب خون خود.

پس آن كافران حرم و اولاد سید پیغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جای اسیران بود بازداشتند، و مرد پیری از اهل شام به نزد ایشان آمد و گفت الحمدلله كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و یزید (ملعون) را بر شما مسلط گردانید. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زین العابدین علیه السلام فرمود كه ای شیخ آیا قرآن خوانده‌ای گفت بلی فرمود كه این آیه را خوانده‌ای:

قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ المَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی.

گفت بلی، آن جناب فرمود آنها مائیم كه حق تعالی مودت ما را مزد رسالت گردانیده است، باز فرمود كه این آیه را خوانده‌ای؟ وَاتِ ذَالْقُربی حَقَّهُ.

گفت بلی، فرمود كه مائیم آنها كه حق تعالی پیغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آیا این آیه را خوانده‌ای؟ وَ اعْلَمْوا اَنَّما غَنْمِتُمْ مِنْ شَیء فًاِن لِلّهِ خًمُسَهُ وَ للرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی. گفت بلی، حضرت فرمود كه مائیم ذوی القربی كه اقرب قربای آن حضرتیم. آیا خوانده‌ای این آیه را. اِنَّما یُریدُ اللهُ لِیْذْهِبَ عَنْكُمٌ الرّجْس اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهّرِكُمْ تَطْهیراً. گفت بلی، حضرت فرمود كه مائیم اهلبیت رسالت كه حق تعالی شهادت به طهارت ما داده است. آن مرد پیر گریان شد و از گفته‌های خود پشیمان گردید و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانید و گفت خداوندا بیزاری می‌جویم به سوی تو از دشمنان آل محمد از جن و انس، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آیا توبه من قبول می‌شود فرمود بلی، آن مرد توبه كرد چون خبر او به یزید (پلید) رسید او را به قتل رسانید.

از حضرت امام محمد باقر (ع) مرویست كه چون فرزندان و خواهران و خویشان حضرت سیدالشهداء علیه السلام را به نزد یزید پلید بردند بر شتران سوار كرده بودن بیعماری و محمل، یكی از اشقیای اهل شام گفت ما اسیران نیكوتر از ایشان هرگز ندیده بودیم، سكینه خاتون علیهاالسلام فرمود ای اشقیاء مائیم سبایا و اسیران آل محمد (ص).

شیخ جلیل و عالم خبیر حسن بن علی طبری كه معاصر علامه و محقق است در كتاب امام حسین علیه السلام به شام گفته كه اهلبیت را از كوفه به شام ده بده سیر می‌دادند تا به چهار فرسخی از دمشق رسیدند بهر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ایشان می‌كردند، و بر در شهر سه روز ایشان را باز گرفتند تا شهر بیارایند و هر حلی و زیوری و زینتی كه در آن بود به آئینها بستند به صفتی كه كسی چنان ندیده بود. قریب پانصد هزار مرد و زن با دفها و امیران ایشان با طبلها و كوسها و بوقها و دهلها بیرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولایت دست و پای خضاب كرده و سرمه در چشم كشیده روز چهارشنبه شانزدهم ربیع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق گوئی كه رستخیز بود چون آفتاب برآمد ملاعین سرها را به شهر درآوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه یزید لعین رسیدند. یزید (ملعون) تخت مرصع نهاده بود خانه و ایوان آراسته بود و كرسیهای زرین و سیمین راست و چپ نهاده حجاب بیرون آمدند و اكابر ملاعین را كه با سرها بودند به پیش یزید (ولدالزنا) بردند و احوال بپرسید، ملاعین گفتند به دولت امیر دمار از خاندان ابوتراب درآوردیم و حالها باز گفتند و سرهای اولاد رسول را (علیهم السلام) آنجا بداشتند و در این شصت و شش روز كه ایشان در دست كافران بودند هیچ بشری بر ایشان سلام كردن نتوانست.

و هم نقل كرده از سهل بن سعد الساعه كه من حج كرده بودم به عزم زیارت بیت المقدس متوجه شام شدم چون به دمشق رسیدم شهری دیدم كه پرفرح و شادی و جمعی را دیدم كه در مسجد پنهان و نوحه می‌كردند و تعزیت می‌داشتند، و پرسیدم شما چه كسانید؟ گفتند ما از موالیان اهلبیتم و امروز سر امام حسین علیه السلام و اهلبیت او را به شهر آوردند. سهل گوید كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شیهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخیزی دیدم تا سواد اعظم برسید، دیدم كه سرها می‌آورند بر نیزه‌ها كرده. اول سر جناب عباس علیه السلام را آوردند و در عقب سرها عورات حسین علیه السلام می‌آمدند. و سر حضرت امام حسین علیه السلام را دیدم با شكوهی تمام و نوری عظیم از او می‌تافت با ریش مدور كه موی سفید با سیاه آمیخته بود و به وسمه خضاب كرده و سیاهی چشمان شریفش نیك سیاه بود و ابروهایش پیوسته بود و كشیده بینی بود، و تبسم كنان به جانب آسمان، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را می‌جنبانید به جانب چپ و راست، پنداشتی كه امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.

عمروبن منذر همدانی گوید: جناب ام كلثوم علیهاالسلام را دیدم چنانكه پنداری فاطمه زهرا علیهاالسلام است چادر كهنه بر سر گرفته و روی بند بر روی بسته، من نزدیك رفتم و امام زین العابدین علیه السلام و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: ای مؤمن اگر بتوانی چیزی بدین شخص ده كه سر حضرت حسین (ع) را دارد كه به پیش برد ه از نظاره‌گیان ما را زحمت است، من صد درهم بدادم بدان لعین كه سر داشت كه سر حضرت حسین علیه السلام را پیشتر داد و از عورات دور شود بدین منوال می‌رفتند تا نزد یزید پلید بنهادند. انتهی.


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در جمعه 19 بهمن 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ
| عمومی ,

مــرا درد و مـــرا درمــان حسین(ع) اســـت

                                            مــــرا اول مــــرا پــــایـــان حسین(ع) است 

                دل هـــر کــس بــه ایــمــانــی ســرشتـــــه

                                           مــرا هــم دیـن و هـم ایـمـان حسین(ع) است

                هـــمــه عـــالـــم بـــه اذن حــق تــعــالـــی

                                           چـو عـبــدی ســر به فـرمان حسین(ع) است

                بــهـشــت و جــنــت و فــردوس اعــــــــلا

                                           هــمــه مــعــلـــول پـیـمــان حسین(ع) اســت

                بـــرای هـــــر دلـــی جـــانـــان و جـــانــی

                                           مــرا هــم جــان و هـم جانان حسین(ع) است

                عــقــول جـــن و انـــس و هـم مـلائــــــک

                                            بـه حـّـق حــق کـه حــیـران حسین(ع) اسـت

                 چـو خـواهـم روضـه ی رضــوان بـه فـردا

                                            که من را روضه ی رضوان حسین(ع) است

                 چــرا عــا لــم ز جــانــش نــــــــــاله دارد

                                            مــگـر او هــم پـــریـشــان حسین(ع) اســت

                اگــر خــواهــی ز حــال عـبــد مســــــکین

                                            خـوشـا حـالـش کـه مـهـمـان حسین(ع)اسـت


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در جمعه 19 بهمن 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ
| عمومی ,

چرا حضرت فاطمه علیهاالسلام فدک را مطالبه می‌فرمود؟

ممکن است گفته شود که سیده زنان عالم حضرت صدیقه طاهره از دنیا و زخارف آن دست شسته بودند و کسی که اینگونه دنیا را رها فرموده و از امور فریبنده آن دست شسته، چه باعث گردید که به این نهضت عظیم و سعی و تلاش پی‌گیر در طلب حقوق خود دست یازد؟

و سبب این اصرار و پیگیری در طلب فدک و اهتمام به باز پس گرفتن زمین‌ها و درخت‌های نخل آن با وجود این که حضرت فاطمه زهرا به علت علو نفس و بزرگی مقام معنوی خویش هیچگاه از آن بهره‌مند نمی‌شدند چه بود؟

و عاملی که باعث گردید سیده زنان جهان، خود را به این درد و رنج عظیم بیفکند و این مشکلات عدیده را بپذیرد تا آن که اراضی خود را مطالبه نماید چه چیز بود؟ و حال آن که می‌دانست که تلاش‌هایش به شکست منجر شده و نخواهد توانست مجدداً بر آن مکان و اراضی دست یابد و آن سرزمین را از چنگال غاصبان بیرون آورد.

این‌ها تصوراتی است که ممکن است پیرامون این موضوع در اذهان ایجاد گردد و اما در پاسخ باید بگوئیم که:

اولا: حکومت وقت به هنگام مصادره اموال حضرت فاطمه و آنها را (به اصطلاح عصر ما) در اختیار دولت در آوردن و به حساب دولت واریز کردن و به عنوان بودجه مملکت منظور کردن قصد و غرضش فقط تضعیف جناح اهل‌بیت بود و می‌خواستند که حضرت علی علیه السلام فقیر شده تا این که مردم گرد وی جمع نشوند و ایشان از نظر اقتصادی دارای وزن و شانی نباشد.

و این همان سیاستی بود که منافقان درباره رسول خدا اعمال کردند. آن وقت که گفتند به کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکرده و چیزی ندهید تا از اطرافش پراکنده شوند.

حق را باید طلب کرد و حق به خودی خود داده نمی‌شود. (حق گرفتنی است نه دادنی) پس انسانی که مالش را غصب کرده‌اند باید حق خود را طلب نموده و بستاند زیرا که حق اوست حتی اگر از آن مال بی‌نیاز باشد و رغبتی به آن مال نداشته باشد و این مطلب هیچگونه منافاتی با زهد و ترک دنیا ندارد و هیچگاه در برابر غصب حق، سکوت نباید نمود.

ثانیاً: اراضی فدک کم بهره و کم ارزش نبود، بلکه عوائد و درآمد قابل ملاحظه‌ای داشت. ابن ابی الحدید می‌گوید درختان نخل فدک مانند نخلستان‌های کوفه در زمان ابن ابی الحدید بود.

شیخ بزرگوار مجلسی از کشف المحجة نقل می‌فرماید که عوائد و درآمد فدک بیست و چهار هزار دینار در هر سال بود و در روایتی دیگر آمده هفتاد هزار دینار و شاید که این اختلاف در این دو رقم مربوط به یک سال نبود بلکه در سال‌های مختلف عواید فدک نیز مختلف می‌گردیده است.

به هر حال این مقدار درآمد سالانه مقدار قابل توجهی بود که چشم پوشی از آن از نظر هیات حاکمه آن روز صحیح و روا نبوده است.

ثالثاً: فاطمه زهرا علیهاالسلام به دنبال مطالبه فدک؛ مطالبه خلافت و حکومت برای امامش علی بن ابیطالب را می‌نمود همان خلافت و حکومتی که از آن پدر بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید از مدرس مدرسه غریبه بغداد علی بن الفارقی سوال کردم که آیا فاطمه راستگو بود پاسخ داد: آری. گفتم پس چرا ابوبکر در حالی که وی را راستگو می‌شمرد فدک را به وی برنگرداند؟

وی خندید و آنگاه سخن لطیف و زیبایی گفت (با این که مردی با شخصیت و وزین و محترم بود و کمتر شوخی می‌نمود) گفت اگر امروز به وی فدک را می‌داد و به مجرد شنیدن این موضوع که فدک از آن من است فدک را به وی باز می‌گرداند فردا به سراغش رفته و ادعا می‌کرد که خلافت از آن همسر اوست و ابوبکر وی را از حق رسمی‌اش باز داشته است و مسلم بود که ابوبکر در برابر وی هیچ عذری نمی‌توانست بیاورد و باید که در هر مساله‌ای با وی همراهی می‌کرد زیرا برای ابوبکر ثابت بود که حضرت زهرا علیهاالسلام در آنچه ادعا کند راستگوست بدون آن که هیچگونه نیازی به اقامه و ارائه دلیل و شاهد باشد.

شهادت حضرت زهرا

رابعاً: حق را باید طلب کرد و حق به خودی خود داده نمی‌شود. (حق گرفتنی است نه دادنی) پس انسانی که مالش را غصب کرده‌اند باید حق خود را طلب نموده و بستاند زیرا که حق اوست حتی اگر از آن مال بی‌نیاز باشد و رغبتی به آن مال نداشته باشد و این مطلب هیچگونه منافاتی با زهد و ترک دنیا ندارد و هیچگاه در برابر غصب حق، سکوت نباید نمود.

خامساً: انسان حتی اگر در دنیا نیز زاهد بوده و تلاش و کوشش وی برای آخرت باشد در عین حال برای آن که امور زندگانی خود را اصلاح بخشد و آبروی خویش را حفظ کند و صله رحم کند و در راه خدا مالی صرف کند احتیاج به اموال خواهد داشت آیا از نظر تاریخ مسلم نیست که رسول خدا در حالی که زاهدترین مردم بود چگونه از اموال خدیجه در راه تقویت اسلام بهره‌مند گردید؟!

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید از مدرس مدرسه غریبه بغداد علی بن الفارقی سوال کردم که آیا فاطمه راستگو بود پاسخ داد: آری. گفتم پس چرا ابوبکر در حالی که وی را راستگو می‌شمرد فدک را به وی برنگرداند؟

وی خندید و آنگاه سخن لطیف و زیبایی گفت (با این که مردی با شخصیت و وزین و محترم بود و کمتر شوخی می‌نمود) گفت اگر امروز به وی فدک را می‌داد و به مجرد شنیدن این موضوع که فدک از آن من است فدک را به وی باز می‌گرداند فردا به سراغش رفته و ادعا می‌کرد که خلافت از آن همسر اوست و ابوبکر وی را از حق رسمی‌اش باز داشته است و مسلم بود که ابوبکر در برابر وی هیچ عذری نمی‌توانست بیاورد.

سادساً: حکمت ایجاب می‌کند که انسان حق غصب شده خویش را طلب نماید زیرا سرانجام کار از دو صورت بیرون نخواهد بود:

- یا این که در این تلاش و طلب پیروزی یافته و آنچه می‌خواهد به دست می‌آورد فنعم المطلوب و المراد که از این رهگذر به هدف خود از مبارزه و تلاش دست می‌یابد.

- یا این که در مبارزه توفیق نیافته و به مال خویشتن راه نمی‌یابد و دسترسی پیدا نمی‌کند که در این هنگام ظلم را آشکار نموده و مظلومیت خویش را به مردم اعلان کرده و ثابت نموده که اموال وی به غصب از دستش بیرون کشیده شده‌اند.

و در این صورت اخیر به خصوص اگر غاصب کسی باشد که ادعای صلاح و فلاح داشته باشد و تظاهر به دیانت و تقوا نماید، مظلوم وی را به گروهی فراوان از مردم شناسانده که در ادعای خویش مبنی بر دیانت و تقوا راستگو و صادق نیست.

سابعاً: افراد مکتبی و معتقد، از انواع وسیله‌های مناسب برای جلب قلوب به سوی خود، استفاده می‌نمایند و از این انواع وسائل می‌توان جلب قلوب را به وسیله مال یا اخلاق یا وعده و نظائر آنها نام برد، ولیکن بهترین وسیله و افضل آنان برای این منظور به خصوص در همه طبقات عبارتست از اظهار تظلم و مظلومیت. زیرا که قلب‌ها متوجه مظلوم خواهد شد هر که باشد و از ظالم اشمئزاز و بیزاری خواهند جست حال ظالم هر که باشد.

ولی بهترین وسیله برای جلب قلوب عامه تظلم و اظهار مظلومیت است که وسیله‌ایست موفقیت آور و گوارا برای محقق ساختن اهداف افراد مکتبی یعنی کسانی که می‌خواهند در نفوس و ارواح مردمان از طریق جلب آنان به سوی خود، در آنان آگاهی ایجاد نمایند.

و در اینجا می‌توان از اسباب و عوامل دیگری نام برد که البته ما مجال ذکر آنها را نداریم.

و به همین علل حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها برخاسته و به سوی مسجد پدرش رسول خدا روی آوردند تا این که حق خویش را مطالبه نمایند.

البته ایشان به منزل ابوبکر نرفتند تا در منزل وی با او گفتگو و مناظره‌ای در این مورد داشته باشند بلکه مکان مناسب‌تری را انتخاب فرمودند که عبارت بود از مرکز اسلامی در آن روز و محل اجتماع مسلمانان در آن زمان یعنی مسجد رسول الله صلی اله علیه و آله.

و به علاوه زمانی بس مناسب را برای رفتن به مسجد انتخاب فرمودند و آن زمانی بود که مسجد مملو از طبقات مختلف از مهاجرین و انصار بود و نیز بانوی بزرگوار اسلام به تنهایی روانه مسجد نگردیدند بلکه از منزل به سوی مسجد حرکت فرمودند در حالی که گروهی از زنان گرداگرد ایشان را فرا گرفته بودند.

حضرت فاطمه زهرا خطبه‌ای بالبداهه، منظم، مرتب، دور از هرگونه نقص و نارسائی کلامی، و منزه از مغالطه و کجروی ایراد فرمودند و بدون آن که به زشت‌گویی و بدگویی و زیاده‌گویی متوسل شوند، و از آنچه که با شخصیت عظیم و برجسته و مقام بلندپایه‌شان منافات داشت اجتناب ورزیدند.

و قبل از آن که ایشان به مسجد بروند محلی که قرار بود پاره تن رسول خدا در آنجا بنشیند مشخص گردیده و پرده‌ای برای آن که حضرت پشت آن پرده بنشینند در آنجا آویخته بودند زیرا که ایشان مایه افتخار پرده‌نشینان و سرور زنانی هستند که در پوشاندن خود از نامحرمان مراقبت فراوان داشتند.

آنچه گذشت مسائلی بود فوق العاده مهم و ابوبکر نیز خود را آماده ساخته بود تا به احتجاج حضرت صدیقه گوش فرا دهد یعنی دختر کسی که می‌فرمود من فصیح‌ترین مرد عرب هستم، یعنی بانویی که دانشمندترین بانوان جهان بود.

حضرت فاطمه زهرا خطبه‌ای بالبداهه، منظم، مرتب، دور از هرگونه نقص و نارسائی کلامی، و منزه از مغالطه و کجروی ایراد فرمودند و بدون آن که به زشت‌گویی و بدگویی و زیاده‌گویی متوسل شوند، و از آنچه که با شخصیت عظیم و برجسته و مقام بلند پایه‌شان منافات داشت اجتناب ورزیدند.

این خطبه و سخنرانی درخشان به عنوان معجزه‌ای باقی و جاودان بر بزرگواری و شخصیت صدیقه طاهره فاطمه زهرا و برهانی نیرومند و روشن بر فرهنگ دینی و تربیت مذهبی ایشان، که حضرتش به فراوانی از آن بهره‌مند بودند؛ به حساب می‌آید.

و اما از لحاظ فصاحت و بلاغت، شیرینی بیان، روانی منطق، قدرت استدلال، متانت و استحکام دلیل، منظم بودن کلام، ایراد انواع استعارات با کنایات سطح بالا، ثابت نمودن مقصد و تنوع و فراوان بودن موضوعات سخن؛ در حدی است که به راستی قلم به تنهایی نمی‌تواند وصف آن را جامع و کامل بیان کند و لذا ناچار است که از فکر و اندیشه خواننده یاری طلبیده و استعانت جوید.

حضرت صدیقه طاهره به سلاح براهین روشن و دلایل قوی و قاطع، مسلح بودند و مسلمانان حاضر در مسجد منتظر شنیدن سخن و کلام ایشان بوده و با اشتیاق فراوان انتظار مباحثه‌ای را می‌کشیدند که تا آن روز نظیر و مانندش در تاریخ سابقه نداشت.

فاطمه زهرا سلام الله علیها در مکانی که برای ایشان در پشت پرده معین کرده بودند نشستند و شاید که این اولین باری بود که حضرت صدیقه پس از رحلت پدر بزرگوارشان رسول اعظم اسلام به مسجد می‌رفتند. پس تعجبی ندارد که مردم به شدت در اندوه فرو رفتند. در این هنگام ایشان ناله‌ای شدید از دل برآوردند.

من که از بیان تحلیل آن ناله و گریه و میزان تاثیرش در مردم، عاجز و ناتوانم تنها یک ناله - بدون هیچ سخنی - عواطف مردم را به هیجان آورده و آنان را به گریه انداخت.

من نمی‌دانم این ناله کدام معانی و مفاهیم را در خود جای داده بود و چرا مردم را به گریه کردن تحریک نمود.

و آیا فقط یک ناله - آری فقط یک ناله می‌تواند چشم‌ها را بگریاند و اشک‌ها را جاری نماید و قلب‌ها را آتش زند.

آری اینها معماهایی است که من حل آنها را نمی‌دانم و شاید که دیگری غیر از من بتواند این معماها را حل نماید.    

 

منبع:

کتاب فاطمة الزهرا از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی

نوشته شده در چهار شنبه ۰۹ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 14:48 توسط : سید روح الله نوربخش

|+| الطاف دوستان ( 0)


© آزار فاطمه، آزار خدا و پیامبر است

چهار شنبه ۰۹ خرداد ۱۳۸۶

آزار فاطمه، آزار خدا و پیامبر است

این كه آزار فاطمه علیهاالسلام اذیت و آزار خدا و پیامبر صلى اللَّه علیه و آله است، موضوعى است كه دهها حدیث معتبر در این باره در كتب شیعه و سنى آمده، كه اینك بدون نیاز به تحلیل، به چند حدیث از آنها تبرك مى‏جوییم:

1- قال رسول ‏الله صلى الله علیه و آله:

فاطمه بضعة منى، فمن اغضبها اغضبنى (1)؛ فاطمه پاره‏ى تن من است، هر كس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.

2- عن النبى صلى اللَّه علیه و آله:

فاطمه بضعة منى، و هى نور عینى، ثمره فوادى، و روحى التى بین جنبى، من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه، و من اغضبها فقد اغضبنى، یوذینى ما آذاها (2) ؛ فاطمه پاره‏ى تن من، نور چشمم، میوه‏ى دلم و روح و روانم است. هر كس او را اذیت كند، مرا اذیت نموده و اذیت من اذیت خداست و كسى كه وى را به خشم آورد، مرا به خشم آورده، و اذیت مى‏كند مرا، آنچه فاطمه را اذیت كند.3- قال النبى:

فاطمه بضعه منى، من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه عز و جل و هذا یدل على عصمتها (3)؛ فاطمه پاره‏ى تن من است، هر كس او را اذیت كند مرا اذیت نموده و كسى كه مرا اذیت كند، خدا را اذیت كرده. (سپس ابن ابى‏الحدید مى‏گوید: این حدیث، عصمت فاطمه را در بر دارد.)

4- عن رسول‏ الله صلى الله علیه و آله:

ان اللَّه عزوجل لیغضب لغضب فاطمه، و یرضى لرضاها (4)؛ خداوند با خشم و غضب فاطمه به خشم آید و با رضاى او راضى مى‏گردد.

 5- قال رسول‏ الله صلى الله علیه و آله:

فاطمه بضعة منى، یوذینى ما اذاها (5) ؛ فاطمه پاره‏ى تن من است، اذیت مى‏كند مرا، آنچه او را بیازارد.

6- قال رسول ‏الله صلى الله علیه و آله:

فاطمه بنت محمد، و هى بضعة منى، فمن آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه (6) ؛ فاطمه دختر محمد است، او پاره‏ى تن من است، هر كس وى را آزار دهد، مرا آزار نموده و كسى كه مرا اذیت كند، خدا را اذیت نموده است. این احادیث ششگانه، كه به عنوان نمونه، از كتاب‌هاى معتبر اهل تسنن نقل گردید، مى‏رساند كه خشم فاطمه علیهاالسلام باعث خشم خدا و پیامبر مى‏گردد و اساساً رضایت و غضب الهى به رضا و غضب فاطمه علیهاالسلام بستگى دارد. و چنانچه ملاحظه فرمودید از این احادیث به عصمت فاطمه علیهاالسلام اشاره نموده و حركت او را تابع اراده و خواست خدا مى‏داند.

پی‌نوشت‌ها:

1ـ كنزالعمال، ج 12، ص 108 ش 34222/ جامع الصغیر سیوطى، ج 2، ص 208 ش 58333/ صحیح بخارى، ج 5، ص 96 ش 278.

2ـ مسند احمد حنبل، ج 4، ص 329.

3ـ ابن ابى‏الحدید، ج 16، ص 273.

4ـ فرائد سمطین، ج 2، ص 46، ش 378.

5ـ صحیح مسلم، ج 16، ص 3 به شرح نووى.

6ـ محجةالبیضاء، ج 4، ص 210


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در جمعه 18 خرداد 1386 و ساعت 08:06 ق.ظ
| عمومی ,

سكوت حضرت على(ع) و علل آن

بعد از رحلت پیامبر، بر اثر شرایط خاصى كه ایجاد شده بود، حضرت على(ع) مجبور شد به مدت 25 سال از صحنه اجتماع به طور خاصى كناره بگیرد و سكوت اختیار كند، آنحضرت در این مدت نه در جهادى شركت كرد و نه در اجتماع به طور رسمى سخن گفت، شمشیر در نیام كرد و به وظایف فردى پرداخت.

این سكوت وگوشه گیرى طولانى براى شخصیتى كه در گذشته در متن اجتماع قرار داشت ودومین شخص جهان اسلام وركن بزرگى براى مسلمانان به شمار مى‏رفت‏سهل وآسان نبود. روح بزرگى، چون حضرت على - علیه السلام مى‏خواست كه بر خویش مسلط شود وخود را با وضع جدید كه از هر نظر با وضع سابق تضاد داشت تطبیق دهد.

فعالیتهاى امام - علیه السلام در این دوره در امور زیر خلاصه مى‏شد:

1 - عبادت خدا، آن هم به صورتى كه در شان شخصیتى مانند حضرت على - علیه السلام بود; تا آنجا كه امام سجاد عبادت وتهجد شگفت انگیز خود را در برابر عبادتهاى جد بزرگوار خود ناچیز مى‏دانست.

2 - تفسیر قرآن وحل مشكلات آیات وتربیت‏شاگردانى مانند ابن عباس، كه بزرگترین مفسر اسلام پس از امام - علیه السلام به شمار مى‏رفت.

3 - پاسخ به پرسشهاى دانشمندان ملل ونحل دیگر، بالاخص یهودیان ومسیحیان كه پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم براى تحقیق در باره اسلام رهسپار مدینه مى‏شدند وسؤالاتى مطرح مى‏كردند كه پاسخگویى جز حضرت على - علیه السلام، كه تسلط او بر تورات وانجیل از خلال سخنانش روشن بود، پیدا نمى‏كردند. اگر این خلا به وسیله امام - علیه السلام پر نمى‏شد جامعه اسلامى دچار سرشكستگى شدیدى مى‏شد. وهنگامى كه امام به كلیه سؤالات پاسخهاى روشن وقاطع مى‏داد انبساط وشكفتگى عظیمى در چهره خلفایى كه بر جاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نشسته بودند پدید مى‏آمد.

4 - بیان حكم بسیارى از رویدادهاى نوظهور كه در اسلام سابقه نداشت ودر مورد آنها نصى در قرآن مجید وحدیثى از پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم در دست نبود. این یكى از امور حساس زندگى امام - علیه السلام است واگر در میان صحابه شخصیتى مانند حضرت على - علیه السلام نبود، كه به تصدیق پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم داناترین امت وآشناترین آنها به موازین قضا وداورى به شمار مى‏رفت، بسیارى از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاینحل وگره كور باقى مى‏ماند.

همین حوادث نوظهور ایجاب مى‏كرد كه پس از رحلت پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم امام آگاه ومعصومى به سان پیامبر در میان مردم باشد كه بر تمام اصول وفروع اسلام تسلط كافى داشته، علم وسیع وگسترده او امت را از گرایشهاى نامطلوب وعمل به قیاس وگمان باز دارد واین موهبت‏بزرگ، به تصدیق تمام یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم، جز در حضرت على - علیه السلام در كسى نبود.

قسمتى از داوریهاى امام - علیه السلام واستفاده‏هاى ابتكارى وجالب وى از آیات در كتابهاى حدیث وتاریخ منعكس است. (1)

5 - هنگامى كه دستگاه خلافت در مسائل سیاسى وپاره‏اى از مشكلات با بن بست روبرو مى‏شد، امام - علیه السلام یگانه مشاور مورد اعتماد بود كه با واقع بینى خاصى مشكلات را از سر راه آنان بر مى‏داشت ومسیر كار را معین مى‏كرد. برخى از این مشاوره‏ها در نهج البلاغه ودركتابهاى تاریخ نقل شده است.

6 - تربیت وپرورش گروهى كه ضمیر پاك وروح آماده‏اى براى سیر وسلوك داشتند، تا در پرتو رهبرى وتصرف معنوى امام - علیه السلام بتوانند قله‏هاى كمالات معنوى را فتح كنند وآنچه را كه با دیده ظاهر نمى‏توان دید با دیده دل وچشم باطنى ببینند.

7 - كار وكوشش براى تامین زندگى بسیارى از بینوایان ودرماندگان; تا آنجا كه امام - علیه السلام با دست‏خود باغ احداث مى‏كرد وقنات استخراج مى نمود وسپس آنها را در راه خدا وقف مى‏كرد.

اینها اصول كارها وفعالیتهاى چشمگیر امام علیه السلام در این ربع قرن بود. ولى باید باكمال تاسف گفت كه تاریخ نویسان بزرگ اسلام به این بخش از زندگى امام - علیه السلام اهمیت‏شایانى نداده، خصوصیات وجزئیات زندگى حضرت على - علیه السلام را در این دوره درست ضبط نكرده‏اند. در حالى كه آنان وقتى به زندگى فرمانروایان بنى امیه وبنى عباس وارد مى‏شوند آنچنان به دقت وبه طور گسترده سخن مى‏گویند كه چیزى را فروگذار نمى‏كنند.

آیا جاى تاسف نیست كه خصوصیات زندگى بیست وپنج‏ساله امام - علیه السلام در هاله‏اى از ابهام باشد ولى تاریخ جفاكار یا نویسندگان جنایتگر مجالس عیش ونوش فرزندان معاویه ومروان وخلفاى عباسى را با كمال دقت ضبط كنند واشعارى را كه در این مجالس مى‏خواندند وسخنان لغوى را كه میان خلفا ورامشگران رد وبدل مى‏شده ورازهایى را كه در دل شب پرده از آنها فرو مى‏افتاده، به عنوان تاریخ اسلام، در كتابهاى خود درج كنند؟! نه تنها این قسمت از زندگى آنها را تنظیم كرده‏اند، بلكه جزئیات زندگى حاشیه نشینان وكارپردازان وتعداد احشام واغنام وخصوصیات زر وزیور ونحوه‏آرایش زنان ومعشوقه‏هاى آنان را نیز بیان كرده‏اند. ولى وقتى به شرح زندگى اولیاى خدا ومردان حق مى‏رسند، همانان كه اگر جانبازى وفداكارى ایشان نبود هرگز این گروه بى لیاقت نمى‏توانستند زمام خلافت وسیادت را در ست‏بگیرند، گویى بر خامه آنان زنجیر بسته‏اند وهمچون رهگذرى شتابان مى‏خواهند این فصل از تاریخ را به سرعت‏به پایان برسانند.

نخستین برگ ورق مى‏خورد

نخستین برگ این فصل در لحظه‏اى ورق خورد كه سرمبارك پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم بر سینه امام - علیه السلام بود وروح او به ابدیت پیوست. حضرت على - علیه السلام جریان این واقعه را در یكى از خطبه‏هاى تاریخى خود (2) چنین شرح مى‏دهد:

یاران پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه حافظان تاریخ زندگى او هستند به خاطر دارند كه من هرگز لحظه‏اى از خدا وپیامبر او سرپیچى نكرده‏ام. در جهاد با دشمن كه قهرمانان فرار مى‏كردند وگام به عقب مى‏نهادند، از جان خویش در راه پیامبر خدا دریغ نكردم. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم جان سپرد در حالى كه سرش بر سینه من بود وبر روى دست من جان از بدن او جدا شد ومن براى تبرك ست‏برچهره‏ام كشیدم. آنگاه بدن او را غسل دادم وفرشتگان مرا یارى مى‏كردند. گروهى از فرشتگان فرود آمده گروهى بالا مى‏رفتندوهمهمه آنان كه بر جسد پیامبر نماز مى‏خواندند مرتب به گوش مى‏رسید; تا اینكه او را در آرامگاه خود نهادیم. هیچ كس در حال حیات ومرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از من به او سزاوارتر وشایسته‏تر نیست.

درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گروهى را در سكوت فرو برد وگروهى دیگر را به تلاشهاى مرموز ومخفیانه وا داشت.

پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نخستین واقعه‏اى كه مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تكذیب وفات پیامبر از جانب عمر بود!او غوغایى در برابر خانه پیامبر برپا كرده بود وافرادى را كه مى‏گفتند پیامبر فوت شده است تهدید مى‏كرد. هرچه عباس وابن ام مكتوم آیاتى را كه حاكى از امكان مرگ پیامبر بود تلاوت مى‏كردند مؤثر نمى‏افتاد. تا اینكه دوست او ابوبكر كه در بیرون مدینه به سر مى‏برد آمد وچون از ماجرا آگاه شد با خواندن آیه‏اى (3) كه قبل از او دیگران نیز تلاوت كرده بودند عمر را خاموش كرد!

هنگامى كه حضرت على - علیه السلام مشغول غسل پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شد وگروهى از اصحاب او را كمك مى‏كردند ودر انتظار پایان یافتن غسل وكفن بودند وخود را براى خواندن نماز بر جسد مطهر پیامبر آماده مى‏كردند جنجال سقیفه بنى ساعده به جهت انتخاب جانشین براى پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم برپا شد. رشته كار در سقیفه در دست انصار بود، اما وقتى ابوبكر وعمر وابوعبیده كه از مهاجران بودند از برپایى چنین انجمنى آگاه شدند جسد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را كه براى غسل آماده مى‏شد ترك كردند وبه انجمن انصار در سقیفه پیوستند وپس از جدالهاى لفظى واحیانا زد وخورد ابوبكر با پنج راى به عنوان خلیفه رسول الله انتخاب شد، در حالى كه احدى از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند. (4)

در این گیر و دار كه امام‏علیه السلام مشغول تجهیز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود وانجمن سقیفه نیز به كار خود مشغول بود، ابوسفیان كه شم سیاسى نیرومندى داشت‏به منظور ایجاد اختلاف در میان مسلمانان در خانه حضرت على - علیه السلام را زد وبه گفت: دستت را بده تا من با تو بیعت كنم ودست تو را به عنوان خلیفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بیعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت‏برنمى خیزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بیعت كنند كسى از قریش از بیعت تو تخلف نمى كند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروایى مى‏پذیرند. ولى حضرت على - علیه السلام سخن ابوسفیان را با بى اهمیتى تلقى كرد وچون از نیت او آگاه بود فرمود: من فعلا مشغول تجهیز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هستم.

همزمان با پیشنهاد ابوسفیان یا قبل آن، عباس نیز از حضرت على - علیه السلام خواست كه دست‏برادر زاده خود را به عنوان بیعت‏بفشارد، ولى آن حضرت از پذیرفتن پیشنهاد او نیز امتناع ورزید.

چیزى نگذشت كه صداى تكبیر به گوش آنان رسید. حضرت على - علیه السلام جریان را از عباس پرسید. عباس گفت: نگفتم كه دیگران در اخذ بیعت‏بر تو سبقت مى‏جویند؟ نگفتم كه دستت را بده تا با تو بیعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى ودیگران بر تو سبقت جستند.

آیا پیشنهاد عباس وابوسفیان واقع بینانه بود؟

چنانكه حضرت على - علیه السلام تسلیم پیشنهاد عباس مى‏شد وبلافاصله پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم‏گروهى از شخصیتها را براى بیعت دعوت مى‏كرد، مسلما اجتماع سقیفه به هم مى‏خورد ویا اساسا تشكیل نمى‏شد. زیرا دیگران هرگز جرات نمى‏كردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در یك محیط كوچك كه متعلق به گروه خاصى بود مطرح سازند وفردى را با چند راى براى زمامدارى انتخاب كنند.

با این حال، پیشنهاد عمومى پیامبر وبیعت‏خصوصى چند نفر از شخصیتها با حضرت على - علیه السلام دور از واقع بینى بود و تاریخ در باره این بیعت همان داورى را مى‏كرد كه در باره بیعت ابوبكر كرده است. زیرا زمامدارى حضرت على - علیه السلام از دو حال خالى نبود: یا امام - علیه السلام ولى منصوص وتعیین شده از جانب خداوند بود یا نبود. در صورت نخست، نیازى به بیعت گرفتن نداشت واخذ راى براى خلافت وكاندیدا ساختن خود براى اشغال این منصب یك نوع بى اعتنایى به تعیین الهى شمرده مى‏شد وموضوع خلافت رااز مجراى منصب الهى واینكه زمامدار باید از طرف خدا تعیین گردد خارج مى‏ساخت ودر مسیر یك مقام انتخابى قرار مى‏داد; وهرگز یك فرد پاكدامن وحقیقت‏بین براى حفظ مقام وموقعیت‏خود به تحریف حقیقت دست نمى‏زند وسرپوشى روى واقعیت نمى‏گذارد، چه رسد به امام معصوم. در فرض دوم، انتخاب حضرت على - علیه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مى‏گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت وصمیمى ترین یار او، خلیفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبكر گفت: «كانت‏بیعة ابی بكر فلتة وقى الله شرها». (5) یعنى انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت.

از همه مهمتر اینكه ابوسفیان در پیشنهاد خود كوچكترین حسن نیت نداشت ونظر او جز ایجاد اختلاف ودودستگى وكشمكش در میان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانیدن عرب به دوران جاهلیت وخشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود.

وى وارد خانه‏حضرت على - علیه السلام شد واشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بیت آن به قرار زیر است:

فرزندان هاشم! سكوت را بشكنید تا مردم، مخصوصا قبیله‏هاى تیم وعدى در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند.

امر خلافت مربوط به شما وبه سوى شماست وبراى آن جز حضرت على كسى شایستگى ندارد. (6)

ولى حضرت على - علیه السلام به طور كنایه به نیت ناپاك او اشاره كرد وفرمود: «تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نیستیم‏».

طبرى مى‏نویسد:

على او را ملامت كردوگفت: تو جز فتنه وآشوب هدف دیگرى ندارى. تو مدتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصیحت وپند وسواره وپیاده تو نیازى نیست. (7)

ابوسفیان اختلاف مسلمانان را در باره جانشینى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به خوبى دریافت ودر باره آن چنین ارزیابى كرد:

طوفانى مى‏بینم كه جز خون چیز دیگرى نمى‏تواند آن را خاموش سازد. (8)

ابوسفیان در ارزیابى خود بسیار صائب بود واگر فداكارى واز خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود طوفان اختلاف را جز كشت وكشتار چیزى نمى‏توانست فرو نشاند.

گروه كینه توز

بسیارى از قبایل عرب جاهلى به انتقامجویى وكینه توزى مشهور ومعروف بودند واگر در تاریخ عرب جاهلى مى‏خوانیم كه حوادث كوچك همواره رویدادهاى بزرگى را به دنبال داشته است‏به این جهت‏بوده است كه هیچ گاه از فكر انتقام بیرون نمى‏آمدند. درست است كه آنان در پرتو اسلام تا حدى از سنتهاى جاهلانه دست كشیدند وتولدى دوباره یافتند، اما چنان نبود كه این نوع احساسات كاملا ریشه كن شده، اثرى از آنها در زوایاى روح آنان باقى نمانده باشد; بلكه حس انتقام جویى پس از اسلام نیز كم وبیش به چشم مى‏خورد.

بى جهت نیست كه حباب بن منذر، مرد نیرومند انصار وطرفدار انتقال خلافت‏به جبهه انصار، در انجمن سقیفه رو به خلیفه دوم كرد وگفت:

ما با زمامدارى شما هرگز مخالف نیستیم وبر این كار حسد نمى‏ورزیم، ولى از آن مى‏ترسیم كه زمام امور به دست افرادى بیفتد كه ما فرزندان وپدران وبرادران آنان را در معركه‏هاى جنگ وبراى محو شرك وگسترش اسلام كشته‏ایم; زیرا بستگان مهاجران به وسیله فرزندان انصار وجوانان ما كشته شده‏اند. چنانچه همین افراد در راس كار قرار گیرند وضع ما قطعا دگرگون خواهد شد.

ابن ابى الحدید مى‏نویسد:

من در سال 610 هجرى كتاب «سقیفه‏» تالیف احمد بن عبد العزیز جوهرى را نزد ابن ابى زید نقیب بصره مى‏خواندم. هنگامى كه بحث‏به سخن حباب بن منذر رسید، استادم گفت: پیش بینى حباب بسیار عاقلانه بود وآنچه او از آن مى‏ترسید در حمله مسلم بن عقبه به مدینه، كه این شهر به فرمان یزید مورد محاصره قرارگرفت، رخ داد وبنى امیه انتقام خون كشتگان بدر را از فرزندان انصار گرفتند.

سپس استادم مطلب دیگرى را نیز یاد آورى كرد وگفت:

آنچه را كه حباب پیش بینى مى‏كرد پیامبر نیز آن را پیش بینى كرده بود. او نیز از انتقامجویى وكینه توزى برخى از اعراب نسبت‏به خاندان خود مى‏ترسید، زیرا مى‏دانست كه خون بسیارى از بستگان ایشان در معركه‏هاى جهاد به وسیله جوانان بنى هاشم ریخته شده است ومى‏دانست كه اگر زمام كار در دست دیگران باشد چه بسا كینه توزى آنان را به ریختن خون فرزندان خاندان رسالت‏برانگیزد. از این جهت، مرتبا در باره على سفارش مى‏كرد واو را وصى وزمامدار امت معرفى مى‏نمود تا بر اثر موقعیت ومقامى كه خاندان رسالت‏خواهند داشت‏خون على وخون اهل بیت وى مصون بماند. . . اما چه مى‏توان كرد; تقدیر مسیر حوادث را دگرگون ساخت وكار در دست دیگران قرار گرفت ونظر پیامبر جامه عمل به خود نپوشید وآنچه نباید بشود شد وچه خونهاى پاكى كه از خاندان او ریختند. (9)

گرچه سخن نقیب بصره از نظر شیعه صحیح نیست، زیرا به عقیده ما، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به فرمان خدا حضرت على - علیه السلام را به پیشوایى امت نصب وتعیین كرد وعلت انتخاب حضرت على - علیه السلام حفظ خون او واهل بیتش نبود، بلكه شایستگى حضرت على - علیه السلام بود كه چنین مقام وموقعیتى را براى او فراهم ساخت; اما، در عین حال، تحلیل او كاملا صحیح است. اگر زمام امور در ست‏خاندان حضرت على - علیه السلام بود هرگز حوادث اسفبار كربلا وكشتار فرزندان امام - علیه السلام به وسیله جلادان بنى امیه وبنى عباس رخ نمى‏داد وخون پاك خاندان رسالت‏به دست‏یك مشت مسلمان نما ریخته نمى‏شد.

سكوت پر معنى

جاى گفت وگو نیست كه رحلت پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم جامعه اسلامى وخاندان رسالت را با بحران عجیبى روبرو ساخت وهرلحظه بیم آن مى‏رفت كه آتش جنگ داخلى میان مسلمانان بر سر موضوع خلافت وفرمانروایى شعله ور شود وسرانجام جامعه اسلامى به انحلال گراید وقبایل عرب تازه مسلمان به عصر جاهلیت وبت پرستى بازگردند.

نهضت اسلام، نهضت جوان ونهال نوبنیادى بود كه هنوز ریشه‏هاى آن در دلها رسوخ نكرده واكثریت قابل ملاحظه‏اى از مردم آن را از صمیم دل نپذیرفته بودند.

هنوز حضرت على - علیه السلام وبسیارى از یاران با وفاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، از تغسیل وتدفین پیامبر فارغ نشده بودند كه دو گروه از اصحاب مدعى خلافت‏شدند وجار وجنجال بسیارى به راه انداختند. این دو گروه عبارت بودند از:

1 - انصار، به ویژه تیره خزرج، كه پیش از مهاجران در محلى به نام سقیفه بنى ساعده دور هم گرد آمدند وتصمیم گرفتند كه زمام كار را به سعد بن عباده رئیس خزرجیان بسپارند واو را جانشین پیامبر سازند. ولى چون در میان تیره‏هاى انصار وحدت كلمه نبود وهنوز كینه‏هاى دیرینه میان قبایل انصار، مخصوصا تیره‏هاى اوس وخزرج، به كلى فراموش نشده بود، جبهه انصار در صحنه مبارزه با مخالفت داخلى روبرو شد واوسیان با پیشوایى سعد كه از خزرج بود مخالفت نمودند ونه تنها او را در این راه یارى نكردند بلكه ابراز تمایل كردند كه زمام كار را فردى از مهاجران به ست‏بگیرد.

2 - مهاجران ودرراس آنان ابوبكر وهمفكران او. این گروه، با اینكه در انجمن سقیفه در اقلیت كامل بودند، ولى به علتى كه اشاره شد توانستند آرایى براى ابوبكر گرد آورند وسرانجام پیروزمندانه از انجمن سقیفه بیرون آیند ودر نیمه راه تا مسجد نیز آراء وطرفدارانى پیدا كنند وابوبكر، به عنوان خلیفه پیامبر، بر منبر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم قرار گیرد ومردم را براى بیعت واطاعت دعوت كند.

جناح سوم ومسئله خلافت

در برابر آن دو جناح، جناح سومى وجود داشت كه از قدرت روحى ومعنوى بزرگى برخوردار بود. این جناح تشكیل مى‏شد از شخص امیر مؤمنان‏علیه السلام ورجال بنى هاشم وتعدادى از پیروان راستین اسلام كه خلافت را مخصوص حضرت على - علیه السلام مى‏دانستند واو را از هر جهت‏براى زمامدارى ورهبرى شایسته تر از دیگران مى‏دیدند.

آنان با دیدگان خود مشاهده مى‏كردند كه هنوز مراسم تدفین جسد مطهر پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم به پایان نرسیده بود كه دو جناح مهاجر وانصار بر سرخلافت پیامبر به جنگ وستیز برخاستند.

این جناح براى اینكه مخالفت‏خود را به سمع مهاجرین وانصار بلكه همه مسلمانان برسانند واعلام كنند كه انتخاب ابوبكر غیر قانونى ومخالف تنصیص پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم ومباین اصول مشاوره بوده است در خانه حضرت زهرا - علیها السلام - متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمى‏شدند. ولى این تحصن سرانجام در هم شكست ومخالفان خلافت مجبور شدند خانه دخت گرامى پیامبر را ترك گویند وبه مسجد بروند.

در آن وضعیت وظیفه جناح سوم بسیار سنگین بود. به ویژه امام - علیه السلام كه با دیدگان خود مشاهده مى‏كرد خلافت ورهبرى اسلامى از محور خود خارج مى‏شود وبه دنبال آن امور بسیارى از محور خود خارج خواهد شد. از این رو، امام - علیه السلام تشخیص داد كه ساكت ماندن وهیچ نگفتن یك نوع صحه بر این كار نارواست كه داشت‏شكل قانونى به خود مى‏گرفت وسكوت شخصیتى مانند امام - علیه السلام ممكن بود براى مردم آن روز ومردمان آینده نشانه حقانیت مدعى خلافت تلقى شود. پس مهر خاموشى را شكست وبه نخستین وظیفه خود كه یاد آورى حقیقت از طریق ایراد خطبه بود عمل كرد ودر مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، كه به اجبار از او بیعت‏خواستند، رو به گروه مهاجر كرد وگفت:

اى گروه مهاجر، حكومتى را كه حضرت محمدصلى الله علیه و آله و سلم اساس آن را پى ریزى كرد از دودمان او خارج نسازید ووارد خانه‏هاى خود نكنید. به خدا سوگند، خاندان پیامبر به این كار سزاوارترند، زیرا در میان آنان كسى است كه به مفاهیم قرآن وفروع واصول دین احاطه كامل دارد وبه سنتهاى پیامبر آشناست وجامعه اسلامى را به خوبى مى‏تواند اداره كند وجلو مفاسد را بگیرد وغنایم را عادلانه قسمت كند. با وجود چنین فردى نوبت‏به دیگران نمى‏رسد. مبادا از هوى وهوس پیروى كنید كه از راه خدا گمراه واز حقیقت دور مى‏شوید. (10)

امام - علیه السلام براى اثبات شایستگى خویش به خلافت، در این بیان، بر علم وسیع خود به كتاب آسمانى وسنتهاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وقدرت روحى خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تكیه كرده است، واگر به پیوند خویشاوندى با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نیز اشاره داشته یك نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده است كه به انتساب خود به پیامبر تكیه مى‏كردند.

طبق روایات شیعه امیر مؤمنان - علیه السلام با گروهى از بنى هاشم نزد ابوبكر حاضر شده، شایستگى خود را براى خلافت، همچون بیان پیشین از طریق علم به كتاب وسنت وسبقت در اسلام بر دیگران وپایدارى در راه جهاد وفصاحت در بیان وشهامت وشجاعت روحى احتجاج كرد;چنانكه فرمود:

من در حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وهم پس از مرگ او به مقام ومنصب او سزاوارترم. من وصى ووزیر وگنجینه اسرار ومخزن علوم او هستم. منم صدیق اكبر وفاروق اعظم. من نخستین فردى هستم كه به او ایمان آورده او را در این راه تصدیق كرده‏ام. من استوارترین شمادر جهاد با مشركان، اعلم شما به كتاب وسنت پیامبر، آگاهترین شما بر فروع واصول دین، وفصیحترین شما در سخن گفتن وقویترین واستوارترین شمادر برابر ناملایمات هستم. چرا در این میراث با من به نزاع برخاستید؟ (11)

امیر مؤمنان - علیه السلام در یكى دیگر از خطبه‏هاى خود، خلافت را از آن كسى مى‏داند كه تواناترین افراد بر اداره امور مملكت وداناترین آنها به دستورات الهى باشد; چنانكه مى‏فرماید:

اى مردم، شایسته ترین افراد براى حكومت، تواناترین آنها بر اداره امور وداناترین آنها به دستورات الهى است. اگر فردى كه در او این شرایط جمع نیست‏به فكر خلافت افتاد از او مى‏خواهند كه به حق گردن نهد، واگر به افساد خود ادامه داد كشته مى‏شود. (12)

این نه تنها منطق حضرت على - علیه السلام است‏بلكه برخى از مخالفان او نیز كه گاه با وجدان بیدار سخن مى‏گفتند به شایستگى حضرت على - علیه السلام براى خلافت اعتراف مى‏كردند واذعان داشتند كه با مقدم داشتن دیگرى بر او حق بزرگى را پایمال كرده‏اند.

هنگامى كه ابوعبیده جراح از امتناع حضرت على - علیه السلام از بیعت‏با ابوبكر آگاه شد رو به امام كرد وگفت:

زمامدارى را به ابوبكر واگذار كه اگر زنده ماندى واز عمر طولانى برخوردار شدى تو نسبت‏به زمامدارى از همه شایسته تر هستى، زیرا ملكات فاضله وایمان نیرومند وعلم وسیع ودرك وواقع بینى وپیشگامى در اسلام وپیوند خویشاوندى ودامادى تو سبت‏به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بر همه محرز است. (13)

امیر مؤمنان - علیه السلام در بازستاندن حق خویش تنها به اندرز وتذكر اكتفا نكرد، بلكه بنا به نوشته بسیارى از تاریخنویسان در برخى از شبها همراه دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ونور دیدگان خود حسنین - علیهما السلام - با سران انصار ملاقات كرد تا خلافت را به مسیر واقعى خود باز گرداند. ولى متاسفانه از آنان پاسخ مساعدى دریافت نكرد، چه عذر مى‏آوردند كه اگر حضرت على پیش از دیگران به فكر خلافت افتاده، از ما تقاضاى بیعت مى‏كرد ما هرگز او را رها نكرده، با دیگرى بیعت نمى‏كردیم.

امیر مؤمنان در پاسخ آنان مى‏گفت: آیا صحیح بود كه من جسد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در گوشه خانه ترك كنم وبه فكر خلافت واخذ بیعت‏باشم؟ دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در تایید سخنان حضرت على - علیه السلام مى‏فرمود: على به وظیفه خود از دیگران آشناتر است. حساب این گروه كه على را از حق خویش بازداشته‏اند با خداست. (14)

این نخستین كار امام - علیه السلام در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طریق تذكر واستمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولى، به شهادت تاریخ، امام - علیه السلام از این راه نتیجه اى نگرفت وحق او پایمال شد. اكنون باید پرسید كه در چنان موقعیت‏خطیر ووضع حساس، وظیفه امام چه بود. آیا وظیفه او تنها نظاره كردن وساكت ماندن بود یا قیام ونهضت؟

براى امام علیه السلام بیش از یك راه وجود نداشت

اندرز ویاد آوریهاى امیر مؤمنان - علیه السلام در مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ودر حضور گروهى از مهاجرین وانصار، حقیقت را روشن ساخت وحجت را بر همه‏مسلمانان تمام كرد. اما خلیفه وهمفكران او بر قبضه كردن دستگاه خلافت اصرار ورزیدند ودر صدد گسترش قدرت خویش بر آمدند. گذشت زمان نه تنها به سود امام - علیه السلام نبود، بلكه بیش از پیش پایه‏هاى خلافت را در اذهان وقلوب مردم استوارتر مى‏ساخت ومردم به تدریج وجود چنین حكومتى را به رسمیت‏شناخته، كم كم به آن خو مى‏گرفتند.

در این وضعیت‏حساس، كه گذشت هر لحظه اى به زیان خاندان رسالت وبه نفع حكومت قت‏بود، تكلیف شخصیتى مانند حضرت على - علیه السلام چه بود؟در برابر امام - علیه السلام دو راه بیش وجود نداشت: یا باید به كمك رجال خاندان رسالت وعلاقه مند وپیروان راستین خویش بپا خیزد وحق از دست رفته را باز ستاند، یا اینكه سكوت كند واز كلیه امور اجتماعى كنار برود ودر حد امكان به وظایف فردى واخلاقى خود بپردازد.

علائم وقرائن گواهى - چنانكه ذیلا خواهد آمد - مى‏دهند كه نهضت امام - علیه السلام در آن اوضاع به نفع اسلام جوان وجامعه نوبنیاد اسلامى نبود. لذا پیمودن راه دوم براى حضرت على - علیه السلام متعین ولازم بود.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از ارتداد امت نگران بود

1 - آیات قرآنى حاكى ازآن است كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم‏در دوران حیات خود از آینده جامعه اسلامى سخت نگران بود وبا مشاهده یك سلسله حوادث ناگوار این احتمال در ذهن او قوت مى‏گرفت كه ممكن است گروه یا گروههایى پس از درگذشت او به دوران جاهلى بازگردند وسنن الهى را به دست فراموشى بسپارند.

این احتمال هنگامى در ذهن او قوت گرفت كه در جنگ احد، وقتى شایعه كشته شدن پیامبر از طرف دشمن در میدان نبرد منتشر شد، با چشمان خود مشاهده كرد كه اكثر قریب به اتفاق مسلمانان راه فرار را در پیش گرفته، به كوهها ونقاط دور دست پناه بردند وبرخى تصمیم گرفتند كه از طریق تماس با سركرده منافقان (عبد الله بن ابى) از ابوسفیان امان بگیرند. وعقاید مذهبى آنان چنان سست وبى پایه شد كه در باره خدا گمان بد بردند وافكار غلط به خود راه دادند. قرآن مجید از این راز چنین پرده بر مى‏دارد:

و طائفة قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة یقولون هل لنا من الامر من شی‏ء . (آل عمران: 153;

گروهى از یاران پیامبر چنان در فكر جان خود بودند كه در باره خدا گمانهاى باطل، به سان گمانهاى دوران جاهلیت، مى‏بردند ومى‏گفتند: آیا چاره اى براى ماهست؟

قرآن كریم در آیه اى دیگر تلویحا از اختلاف ودو دستگى یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پس از رحلت او خبر داده، مى‏فرماید:

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ینقلب على عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزی الله الشاكرین . (آل عمران: 144)

محمد فقط پیامبرى است كه پیش از او نیز پیامبران آمده‏اند. آیا اگر بمیرد یا كشته شود شما به افكار وعقاید جاهلیت‏باز مى‏گردید؟هركس عقبگرد كند ضررى به خدا نمى‏رساند وخداوند سپاسگزاران را پاداش نیك مى‏دهد.

این آیه از طریق تقسیم اصحاب پیامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلى‏» و«ثابت قدم وسپاسگزار» تلویحا مى‏رساند كه پس از درگذشت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم ممكن است مسلمانان دچار اختلاف ودودستگى شوند.

2 - بررسى سرگذشت گروهى كه در سقیفه بنى ساعده گرد آمده بودند به خوبى نشان مى‏دهد كه در آن روز چگونه از رازها پرده بر افتاد وتعصبهاى قومى وعشیره اى وافكار جاهلى بار دیگر خود را از خلال گفت وگوهاى یاران پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم نشان داد وروشن شد كه هنوز تربیت اسلامى در جمعى از آنان نفوذ نكرده، اسلام وایمان جز سرپوشى بر چهره جاهلیت ایشان نبوده است.

بررسى این واقعه تاریخى به خوبى مى‏رساند كه هدف از آن اجتماع وآن سخنرانیها وپرخاشها، جز منفعت طلبى نبوده است وهركس مى‏كوشید كه لباس خلافت را، كه باید بر اندام شایسته ترین فرد امت پوشیده شود، بر اندام خود بپوشد. آنچه كه در آن انجمن مطرح نبودمصالح اسلام ومسلمانان بود وتفویض امر به شایسته ترین فرد امت كه با تدبیر خردمندانه ودانش وسیع وروح بزرگ واخلاق پسندیده خود بتواند كشتى شكسته اسلام را به ساحل نجات رهبرى كند.

در آن اوضاع كه عقیده اسلامى در قلوب رسوخ نكرده، عادات وتقالید جاهلى هنوز از دماغها بیرون نرفته بود، هرنوع جنگ داخلى ودسته بندى گروهى مایه انحلال جامعه وموجب بازگشت‏بسیارى از مردم به بت پرستى وشرك مى‏شد.

3 - از همه روشنتر سخنان حضرت على - علیه السلام در آغاز حوادث سقیفه است. امام در سخنان خود به اهمیت اتحاد اسلامى وسرانجام شوم اختلاف وتفرقه اشاره كرده است. از باب نمونه هنگامى كه ابوسفیان مى‏خواست دست‏حضرت على - علیه السلام را به عنوان بیعت‏بفشارد وازاین راه به مقاصد پلید خود برسد، امام رو به جمعیت كرد وچنین فرمود:

موجهاى فتنه را با كشتیهاى نجات بشكافید. از ایجاد اختلاف ودودستگى دورى گزینید ونشانه‏هاى فخر فروشى را از سر بردارید. . . اگر سخن بگویم مى‏گویند بر فرمانروایى حریص است واگر خاموش بنشینم مى‏گویند از مرگ مى‏ترسد. به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بیش از علاقه كودك به پستان مادر است. اگر سكوت مى‏كنم به سبب علم وآگاهى خاصى است كه در آن فرو رفته‏ام واگر شما هم مثل من آگاه بودید به سان ریسمان چاه مضطرب ولرزان مى‏شدید. (15)

علمى كه امام - علیه السلام از آن سخن مى‏گوید همان آگاهى ازنتایج وحشت آور اختلاف ودودستگى است. او مى‏دانست كه قیام وجنگ داخلى به قیمت محو اسلام وبازكشت مردم به عقاید جاهلى تمام مى‏شود.

4 - هنگامى كه خبر درگذشت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در میان قبایل تازه مسلمان منتشر شد گروهى از آنها پرچم ارتداد وبازگشت‏به آیین نیاكان را بر افراشتند وعملا با حكومت مركزى به مخالفت‏برخاستند وحاضر به پرداخت مالیات اسلامى نشدند. نخستین كارى كه حكومت مركزى انجام داد این بود كه گروهى از مسلمانان راسخ وعلاقه مند را براى نبرد با مرتدان بسیج كرد تا بار دیگر به اطاعت از حكومت مركزى وپیروى از قوانین اسلام گردن نهند ودر نتیجه اندیشه‏ارتداد كه كم وبیش در دماغ قبایل دیگر نیز در حال تكوین بود ریشه كن شود.

علاوه بر ارتداد بعضى قبایل، فتنه دیگرى نیز در یمامه برپا شد وآن ظهور مدعیان نبوت مانند مسیلمه وسجاح وطلیحه بود.

در آن اوضاع واحوال كه مهاجرین وانصار وحدت كلمه را از دست داده، قبایل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعیان دروغگو در استانهاى نجد ویمامه به ادعاى نبوت برخاسته بودند، هرگز صحیح نبود كه امام - علیه السلام پرچم دیگرى برافرازد وبراى احقاق حق خود قیام كند. امام در یكى از نامه‏هاى خود كه به مردم مصر نوشته است‏به این نكته اشاره مى‏كند ومى‏فرماید:

به خدا سوگند، من هرگز فكر نمى‏كردم كه عرب خلافت را از خاندان پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم بگیرد یا مرا از آن باز دارد. مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به دیگرى كه دست او را به عنوان بیعت مى‏فشردند. از این رو، من دست نگاه داشتم. دیدم كه گروهى از مردم از اسلام بازگشته‏اند ومى‏خواهند آیین محمدصلى الله علیه و آله و سلم را محو كنند. ترسیدم كه اگر به یارى اسلام ومسلمانان نشتابم رخنه و ویرانیى در پیكر آن مشاهده كنم كه مصیبت واندوه آن بر من بالاتر وبزرگتر از حكومت چند روزه اى است كه به زودى مانند سراب یا ابر از میان مى‏رود. پس به مقابله با این حوادث برخاستم ومسلمانان را یارى كردم تا آن كه باطل محو شد وآرامش به آغوش اسلام بازگشت. (16)

در آغاز خلافت عثمان كه شوراى تعیین خلافت‏به نفع عثمان راى داد، امام - علیه السلام رو به اعضاى شورا كرد وگفت:

همگى مى‏دانید كه من براى خلافت از دیگران شایسته ترم. ولى مادام كه امور مسلمانان رو به راه باشد خلافت را رها مى‏كنم; هرچند بر من ستم شود. واگر من نسبت‏به حكومت از خود بى میلى نشان مى‏دهم به جهت درك ثواب وپاداشى است كه در این راه وجود دارد. (17)

ابن ابى الحدید مى‏گوید:

در یكى از روزهایى كه على عزلت گزیده، دست روى دست گذاشته بود، بانوى گرامى وى فاطمه زهرا، او را به قیام ونهضت وبازستانى حق خویش تحریك كرد. در همان هنگام صداى مؤذن به نداى

«اشهد ان محمدا رسول الله‏»

بلند شد. امام رو به همسر گرامى خویش كرد وگفت: آیا دوست دارى كه این صدا در روى زمین خاموش شود؟ فاطمه گفت: هرگز. امام فرمود: پس راه همین است كه من در پیش گرفته‏ام. (18)

به سبب اهمیت موضوع، قدرى پیرامون آن بحث كرده، نتایج قیام مسلحانه امام - علیه السلام را با ارائه اسناد صحیح بررسى مى‏كنیم.

ارزش والاى هدف

در میان مسائل اجتماعى كمتر مسئله اى، از حیث اهمیت ونیاز به دقت، به پایه مدیریت ورهبرى مى‏رسد. شرایط رهبرى آنچنان دقیق وحایز اهمیت است كه در یك اجتماع بزرگ، تنها چند نفر انگشت‏شمار واجد آن مى‏شوند.

در میان همه نوع رهبرى، شرایط رهبران آسمانى به مراتب سنگینتر ووظایف آنان بسیار خطیرتر از شرایط ووظایف رهبران اجتماعى است كه با گزینش جامعه چنین مقام وموقعیتى را به دست مى‏آورند.

در رهبریهاى الهى ومعنوى هدف بالاتر وارجمندتر از حفظ مقام وموقعیت است ورهبر براى این برانگیخته مى‏شود كه به هدف تحقق بخشد وچنانچه بر سر دو راهى قرار گیرد وناچار شود كه یكى را رها كرده دیگرى را برگزیند، براى حفظ اصول واساس هدف، باید از رهبرى دست‏بردارد وهدف را مقدستر از حفظ مقام وموقعیت رهبرى خویش بشمارد.

امیر مؤمنان - علیه السلام نیز پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با این مسئله مهم روبرو شد. زیرا هدف از رهبرى وفرمانروایى او پرورش نهالى بود كه به وسیله پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم در سرزمین حجاز غرس شده بود;نهالى كه باید به مرور زمان به درختى برومند وبارور مبدل شود وشاخه‏هاى آن بر فراز تمام جهان سایه بگستراند ومردم در زیر سایه آن بیارامند واز ثمرات مباركش بهره مند شوند.

امام - علیه السلام پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تشخیص داد كه در موقعیتى قرار گرفته است كه اگر اصرار به قبضه كردن حكومت وحفظ مقام خود كند اوضاعى پیش مى‏آید كه زحمات پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم وخونهاى پاكى كه در راه هدف مقدس آن حضرت ریخته شده است‏به هدر مى‏رود.

عقده‏ها وكینه‏هاى دیرینه

جامعه اسلامى در آن ایام چنان دچار اختلاف نظر ودودستگى شده بود كه یك جنگ داخلى ویك خونریزى كوچك موجب انفجارهایى در داخل وخارج مدینه میشد. بسیارى از قبایلى كه در مدینه یا بیرون از آن زندگى مى‏كردند نسبت‏به حضرت على - علیه السلام بى مهر بوده، كینه او را سخت‏به دل داشتند. زیرا حضرت على - علیه السلام بودكه پرچم كفر این قبایل را سرنگون كرده، قهرمانانشان ر ا به خاك ذلت افكنده بود. اینان، هرچند بعدها پیوند خود را با اسلام محكمتر كرده، به خداپرستى وپیروى از اسلام تظاهر مى‏كردند، ولى در باطن بغض وعداوت خود را نسبت‏به مجاهدان اسلام محفوظ داشتند.

در چنان موقعیتى اگر امام - علیه السلام از طریق توسل به قدرت وقیام مسلحانه در صدد اخذ حق خویش بر مى‏آمد به نتایج زیر منجر مى‏شد:

1 - در این نبرد امام - علیه السلام بسیارى از یاران وعزیزان خود را كه از جان ودل به امامت ورهبرى او معتقد بودند از دست مى‏داد. البته هرگاه با شهادت این افراد حق به جاى خود بازمى گشت جانبازى آنان در راه هدف چندان تاسفبار نبود، ولى چنانكه خواهیم گفت، با كشته شدن این افراد حق به صاحب آن باز نمى‏گشت.

2 - نه تنها حضرت على - علیه السلام عزیزان خود را از دست مى‏داد بلكه قیام بنى هاشم ودیگر عزیزان ویاران راستین حضرت على سبب مى‏شد كه گروه زیادى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه به خلافت امام - علیه السلام راضى نبودند وبه آن تن نمى‏دادند نیز كشته شوند ودر نتیجه قدرت مسلمانان در مركز به ضعف مى‏گرایید. این گروه، هرچند در مساله رهبرى در نقطه مقابل امام - علیه السلام موضع گرفته بودند، ولى در امور دیگر اختلافى با آن حضرت نداشتند وقدرتى در برابر شرك وبت پرستى ومسیحیت ویهودیت‏به شمار مى‏رفتند.

3 - براثر ضعف مسلمانان، قبایل دور دست كه نهال اسلام در سرزمین آنها كاملا ریشه ندوانیده بود به گروه مرتدان ومخالفان اسلام پیوسته، صف واحدى تشكیل مى‏داد وچه بسا بر اثر قدرت مخالفان ونبودن رهبرى صحیح در مركز، چراغ توحید براى ابد به خاموشى مى‏گرایید.

امیر مؤمنان - علیه السلام این حقایق تلخ ودردناك را از نزدیك لمس مى‏كرد ولذا سكوت را بر قیام مسلحانه ترجیح مى‏داد. خوب است این مطالب را از زبان خود امام - علیه السلام بشنویم.

عبد الله بن جناده مى‏گوید:

من در نخستین روزهاى زمامدارى على از مكه وارد مدینه شدم ودیدم همه مردم در مسجد پیامبر دور هم گرد آمده‏اند ومنتظر ورود امام هستند. پس ازمدتى على، در حالى كه شمشیر خود را حمایل كرده بود، از خانه بیرون آمد. همه دیده‏ها به سوى او دوخته شده بود تا اینكه در مسند خطابه قرار گرفت وسخنان خود را پس از حمد وثناى خداوند چنین آغاز كرد:

هان اى مردم، آگاه باشید هنگامى كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم از میان ما رخت‏بربست لازم بود كه كسى با ما در باره حكومتى كه او پى ریزى كرد نزاع نكندوبه آن چشم طمع ندوزد، زیرا ما وارث وولى وعترت او بودیم. اما برخلاف انتظار، گروهى از قریش به حق ما دست دراز كرده، خلافت رااز ما سلب كردند واز آن خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شكاف واختلاف در میان مسلمانان نبود وبیم آن نمى‏رفت كه بار دیگر كفر وبت پرستى به ممالك اسلامى باز گردد واسلام محو ونابود شود، وضع ما غیر این بود كه مشاهده مى‏كنید. (19)

كلبى مى‏گوید:

هنگامى كه على - علیه السلام براى سركوبى پیمان شكنانى مانند طلحه وزبیر عازم بصره شد خطبه اى به شرح زیر ایراد كرد:

هنگامى كه خداوند پیامبر خود را قبض روح كرد قریش، با خودكامگى، خود را بر ما مقدم شمرد وما را از حقمان بازداشت. ولى من دیدم كه صبر وبردبارى بر این كار بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان وریختن خون آنان است. زیرامردم به تازگى اسلام را پذیرفته بودند ودین مانند مشك سرشار از شیر بود كه كف كرده باشد، وكمترین سستى آن را فاسد مى‏كرد وكوچكترین فرد آن را واژگون مى‏ساخت. (20)

ابن ابى الحدید، كه هم به حضرت على - علیه السلام مهر مى‏ورزد وهم نسبت‏به خلفا تعصب دارد، در باره كینه‏هاى ریشه دار گروهى از صحابه نسبت‏به امیر المؤمنین - علیه السلام چنین مى‏نویسد:

تجربه ثابت كرده است كه مرور زمان سبب فراموشى كینه‏ها وخاموشى آتش حسد وسردى دلهاى پركینه مى‏شود. گذشت زمان سبب مى‏شود كه نسلى بمیرد ونسل دیگر جانشین آن گردد ودر نتیجه كینه‏هاى دیرینه به صورت كمرنگ از نسل قبل به نسل بعد منتقل شود. روزى كه حضرت على بر مسند خلافت نشست‏بیست وپنج‏سال از رحلت پیامبر مى‏گذشت وانتظار مى‏رفت كه در این مدت طولانى عداوتها وكینه‏ها به دست فراموشى سپرده شده باشد. ولى برخلاف انتظار، روحیه مخالفان حضرت على پس از گذشت ربع قرن عوض نشده بود وعداوت وكینه اى كه در دوران پیامبر وپس از درگذشت وى نسبت‏به حضرت على داشتند كاهش نیافته بود. حتى فرزندان قریش ونوباوگان وجوانانشان، كه شاهد حوادث خونین معركه‏هاى اسلام نبودند وقهرمانیهاى امام را در جنگهاى بدر واحد و. . . بر ضد قریش ندیده بودند، به سان نیاكان خود سرسختانه با حضرت على عداوت مى‏ورزیدند وكینه او را به دل داشتند.

. . . چنانچه امام، با این وضع، پس از درگذشت پیامبر بر مسند خلافت تكیه مى‏زد وزمام امور را به دست مى‏گرفت آتشى در درون مخالفان او روشن مى‏شد وانفجارهایى رخ مى‏داد كه نتیجه آن جز محو اسلام ونابودى مسلمانان وبازگشت جاهلیت‏به ممالك اسلامى نبود. (21)

امام - علیه السلام در یكى از سخنرانیهاى خود به گوشه اى از نتایج قیام مسلحانه خود اشاره كرده، مى‏فرماید:

پس از درگذشت پیامبر در كار خویش اندیشیدم. در برابر صف آرایى قریش جز اهل یت‏خود یار ویاورى ندیدم. پس به مرگ آنان راضى نشدم وچشمى را كه در آن خاشاك رفته بود فرو بستم وبا گلویى كه استخوان در آن گیر كرده بود نوشیدم وبر گرفتگى راه نفس وبر حوادث تلختر از زهر صبر كردم. (22)

اتحاد مسلمانان

اتحاد مسلمانان از بزرگترین آمال وآرزوهاى امام - علیه السلام بود. او به خوبى مى‏دانست كه این اتحاد در زمان پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم سبب شده بود كه رعب عجیبى در دل امپراتوران جهان وقدرتهاى بزرگ رخنه كند واسلام به سرعت رشد ونمو كرده، گسترش یابد. ولى اگر این وحدت به جهت مسئله رهبرى از بین مى‏رفت مسلمانان دچار انواع گرفتاریها واختلافات مى‏شدند وبالاخص گروهى از قریش كه به كسوت اسلام در آمده بودند دنبال بهانه بودند تا ضربت اساسى خود را بر پیكر اسلام وارد سازند.

در میان مهاجران، ماجراجویانى به نام سهیل بن عمرو، حارث بن هشام، عكرمة بن ابى جهل و. . . بودند كه مدتها از دشمنان سرسخت مسلمانان وبه ویژه انصار به شمار مى‏رفتند، ولى سپس، به عللى ودر ظاهر، كفر وبت پرستى را ترك كردند واسلام آوردند. وقتى انصار، پس از شكست در سقیفه، به هوادارى امام - علیه السلام برخاستند ومردم را به پیروى از او دعوت كردند، این افراد ماجراجو بى اندازه ناراحت‏شدند واز دستگاه خلافت‏خواستند كه تیره خزرج از انصار را باید براى بیعت دعوت كند واگر از بیعت‏سرباز زدند با آنها به نبرد برخیزد.

هریك از سه نفر مذكور در اجتماع بزرگى سخنرانى كرد. ابوسفیان نیز به آنان پیوست! در برابر آنان، خطیب انصار به نام ثابت‏بن قیس به انتقاد از مهاجران برخاست وبه سخنان آنان پاسخ داد.

جنگ میان مهاجرین وانصار، به صورت ایراد خطابه وشعر، تا مدتى ادامه داشت. متن سخنان واشعار طرفین را ابن ابى الحدید در شرح خود آورده است. (23)

با در نظر گرفتن این اوضاع روشن مى‏شود كه چرا امام - علیه السلام سكوت را بر قیام مسلحانه ترجیح داد وچگونه با حزم وتدبیر، كشتى طوفان زده اسلام را به ساحل نجات رهبرى كرد. واگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت وعواقب وخیم اختلاف و دودستگى را پیش بینى نمى‏كرد، هرگز اجازه نمى‏داد مقام رهبرى از آن دیگران باشد.

در همان روزهاى سقیفه، یك نفر از بستگان حضرت على - علیه السلام اشعارى در مدح او سرود كه ترجمه‏آنها چنین است:

من هرگز فكر نمى‏كردم كه رهبرى امت را از خاندان هاشم واز امام ابوالحسن سلب كنند.

آیا حضرت على نخستین كسى نیست كه بر قبله شما نماز گزارد؟ آیا داناترین شما به قرآن وسنت پیامبر او نیست؟

آیا وى نزدیكترین فرد به پیامبر نبود؟ آیا او كسى نیست كه جبرئیل او را در تجهیز پیامبر یارى كرد؟ (24)

هنگامى كه امام - علیه السلام از اشعار او آگاه شد قاصدى فرستا

نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در شنبه 4 فروردین 1386 و ساعت 08:03 ق.ظ
| عمومی ,

پاسخ نامه از سوی حضرت رضا علیه السلام

مرحوم آیت الله  محمد اشرفی از علمای بزرگ و مراجع تقلید بود که در عصر ناصرالدین شاه قاجار زندگی می کرد.
 درباره عظمت و مقام علمی و معنوی او می نویسند:
« حاج ملا محمد اشرفی،از مفاخر مذهب جعفری می باشد گروهی از ایران از او تقلید می کنند و او در میان علمای بزرگ عصر خویش به جمع طریقت و شریعت اختصاص یافته است همه از دور و نزدیک به او ارادت می ورزند و از بزرگان عصر خویش می باشد.
 بیان او در منبر بی نظیر است و در سال 1315 قمری در بابل رحلت و همانجا به خاک سپرده شد.»
 بقعه این مرد، مزار خاص و عام است و دارای کرامات بسیاری می باشد که از آن جمله کرامتی است که از عالم ربانی آیت الله بافقی نقل شده و هم صاحب « در رالاخیار» آیت الله حسین فاطمی قمی در کتاب خویش آن را آورده است :

مرحوم « معین الاطباء» که فرد مورد اعتماد و راستگویی بود آورده است که به هنگام اقامت مرحوم « حاجی اشرفی» در بابل به محضر او شرفیاب شدم و راستی که او را برتر از آنچه در وصفش شنیده بودم یافتم.
مدتی از محضرش کشب فیض نمودم و سفر زیارتی مشهد پیش آمد به هنگام حرکت به خدمت آن مرد عالم رسیدم تا خداحافظی کنم که او نامه ای به حضرت رضا علیه السلام نوشت و به من داد و فرمود:
« جواب آن را بیاور!»

اینجانب به مشهد رفتم و به حرم تشرف حاصل شد و نامه را به ضریح انداختم به هنگام تصمیم به بازگشت برای زیارت وداع رفتم و مشغول زیارت و نیایش با خدا بودم که دیدم بطور شگفت انگیزی حرم مطهر خلوت شد و بزرگواری ار درون ضریح بیرون آمد و خطاب به من فرمود:
به حاج اشرفی سلام برسان و بگو:
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب      جاروب کن تو خانه سپس میهمان طلب

و آنگاه به سوی ضریح مطهر بازگشت و از برابر دیدگانم ناپدید شد.
به خود آمدم و دریافتم که این پاسخ نامه بود که باید به بابل ببرم. شعر کاملا" در ذهنم جایگزین شد و وقتی به بابل رسیدم به خدمت عالم ربانی حاج اشرفی رفتم در خانه را زدم درب را گشود و پیش از آنکه من کلمه ای حرف بزنم دیدم با حالتی وصف ناپذیر گفت:
آری! سالارم عنایت فرمود و به من سلام رسانید و فرمود:
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب      جاروب کن تو خانه سپس میهمان طلب


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در شنبه 4 فروردین 1386 و ساعت 08:03 ق.ظ
| عمومی ,

 

كتاب: دایرة المعارف تشیع، ج ۶، ص ۱۸۷

حدیث كساء از احادیث مشهور بین خاصه و عامه كه در كتب فریقین به طرق و اسانید مختلف بیان شده است و مبدأ اصطلاحاتى همچون اصحاب كساء، آل عباء پنج تن آل عبا و... گردیده است. اصل حدیث ـ به مقدار مسلم و مورد اتفاق در تمامى آثار شیعه و سنى ـ چنین است كه روزى پیامبر اكرم و حضرت امیر و فاطمه زهرا و حسن و حسین علیهم السلام در منزل حضرت فاطمه یا ام سلمه گرد هم آمدند، پیامبر بالاپوشى بر سر خود و آن چهار تن دیگر افكند، و در آن حال چنین دعا كرد: «خدایا اینان اهل بیت و ویژگان منند، پس هر پلیدى را از ایشان بزداى و آنان را (از هر عیب و گناه) پاك و مطهر بدار» پس از آن جبرئیل فرود آمد، و آیه تطهیر: «انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا» (احزاب، 33) را فرود آورد. قسمت‏هایى از متون این حدیث شریف كه در كتب معتبره و صحاح و تفاسیر عامه روایت شده، در مقاله اهل بیت دائرة المعارف تشیع (2/605ـ 607) بیان شده است،

و خلاصه آنها بنا به تحقیق استاد سید مرتضى عسكرى چنین است: «روزى پیامبر اكرم (ص) در حجره ام سلمه ـ یكى از همسران با فضیلت رسول خدا (ص) ـ حضور داشت، چون رحمت خاص الهى را در حال فرود آمدن دید: فرمود: فرا خوانید، فراخوانید. گفتند: چه كسى را اى رسول خدا؟ فرمود : اهل بیت مرا، على و فاطمه و حسن و حسین را. و چون ایشان اطراف پیامبر جمع شدند. بالاپوشى از موى سیاه كه نقش جهاز شتر بر آن بود (مرط مرحل) بر خود و ایشان افكند سپس گفت: «اللهم هؤلاء آلى فصل على محمد و آل محمد» پس خداوند آیه تطهیر را نازل فرمود (حدیث الكساء عند اهل السنه) .

بین شیعه امامیه متن خاصى از حدیث كساء به روایت از حضرت زهرا (ع) منقول است كه در مجالس و محافل به قصد تبرك و توسل براى قضاى حاجات و رفع مشكلات و شفاى بیماران و دفع ناملایمات خوانده مى‏شود و آثار شگفتى از آن به تجربه رسیده است، خلاصه آن متن بدین ترتیب است كه: «رسول اكرم به دیدار دخترش فاطمه (س) آمد، بالاپوشى خواست و به روى خود افكند، امام حسن و امام حسین و امیرمؤمنان علیهم السلام یكى پس از دیگرى از در وارد شده، عطر مخصوص رسول خداى را استشمام نموده، به سویش دویده، رخصت طلبیده، در زیر آن بالاپوش قرار گرفتند، آن گاه حضرت فاطمه نیز به آن جمع پیوست، و پیامبر براى آنان دعا كرد، پیك وحى فرود آمد، و آیه تطهیر را آورد، و از سوى خداوند تأكید نمود كه خداوند جهان و هر چه در آن است را به طفیل وجود این خمسه طیبه آفریده است» .

گروهى از دانشمندان شیعه رساله‏هاى مستقلى درباره اسناد حدیث كساء و اثبات اعتبار آن پرداخته‏اند كه از جمله آنهاست: 1) سند حدیث كساء، از آیة الله مرعشى نجفى، چاپ 1356 ق؛ 2) آیة التطهیر فى الخمسة اهل الكساء، از محیى الدین موسوى غریفى، چاپ 1377 ق؛ 3) حدیث الكساء عند اهل السنة، از سید مرتضى عسكرى، چاپ اول 1395 ق، و چاپ دوم با افزودن منابع شیعى، 1402 ق؛ 4) سند حدیث شریف كساء، از على اكبر مهدى‏پور، چاپ 1410 ق. همچنین شرحهایى بر متن معروف حدیث كساء نوشته شده كه از آن جمله است: 1) التحفة الكسائیة، از شیخ بافقى یزدى (م 1310 ق) ؛ 2) كشف الغطاء عن حدیث الكساء، از شیخ على آل عبدالغفار كشمیرى (م 1345 ق) . و نیز دهها تن از شعراى نامدار عرب و فارس و ترك و لر و اردو، حدیث كساء را به نظم درآورده‏اند.

منابع: سند حدیث شریف كساء، اكثر صفحات، مجله الهادى، سال پنجم شماره چهارم؛ فضائل الخمسة من الصحاح الستة، 1/214؛ مسند، احمد بن حنبل، 2/ .292


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در شنبه 4 فروردین 1386 و ساعت 08:03 ق.ظ
کلامی از علی علیه السلام | عمومی ,

زیارت خانه‌اش را فریضه كرد بر شما مردمان كه قبله‌اش ساخت برای همگان، و آمدنگاه مسلمانان، تا بدان درآیند چون چارپایان و بدان پناه برند چون كبوتران، و دو نشانه برای دینداران. فروتنی برابر عظمت او، و اعتراف به عزّ او؛ و از آفریدگانش آن را گزید كه چون دعوت او شنید در گوش كشید، و به جان و دل خرید. اینان به راه افتادند، و پا بر جای پای پیامبران نهادند، و چون فرشتگان گرد عرش بر پای بندگی ایستادند. بر سودهای روز بازار عبادت هر دم فزودند، و به هنگام تشریف، مغفرت او را از یكدیگر ربودند. خدا كعبه را برای اسلام نشان،‌ و برای پناهندگان خانه امان ساخت، رفتن به سوی خانه را واجب گرداند، و حق آن را بشناساند و بندگان را به زیارت آن خواند كه فرمود: «بر هر كس كه تواند، زیارت خانه واجبی از سوی خدای بی‌شریک است،‌ و آن كه سر باز زند خدا از جهانیان بی‌نیاز است.» (1)

نمی‌بینید خدای سبحان، پیشینیان از آدم (ع) تا پسینیان از این عالم را آزمود ـ به حرمت نهادن ـ سنگ‌هایی بی‌زیان و سود،‌ كه نبیند و نتواند شنود. پس خدا آن را خانه با حرمت خود ساخت و برای فراهم آمدن و عبادت مردمانش پرداخت. پس آن خانه را در سنگلاخی نهاد از همه سنگستان‌های زمین دشوارتر، و ریگزاری؛ رویش آن از همه كمتر. به دره‌ای از دیگر دره‌ها تنگ‌تر، میان كوه‌هایی سخت و ریگ‌هایی نرم دشوار گذر، و چشمه‌هایی که آب آن كم و جدا از هم، ‌كه شتر در آنجا فربه نشود و اسب و گاو و گوسفند علف نیاید.

پس آدم و فرزندان او را فرمود تا روی بدان خانه دارند ـ و با حرمتش شمارند ـ پس خانه برای آنان جایگاهی گردید كه سود سفرهای خود را در آن بردارند و مقصدی كه بارهای خویش در آن فرود آرند. دل‌ها در راه دیدار آن شیدا، از دشت‌هایی بی آب و گیاه،‌ و مغاك دره‌های ژرف و جزیره‌های از یكدیگر جدا،‌ در پهنه دریا تا از روی خواری شانه‌هاشان را بجنبانند و گرداگرد خانه كلمه تهلیل بر زبان رانند، ‌و بر گام‌ها روند دوان،‌ خاك آلود و مو پریشان.

جامه‌ها را به یك سو انداخته، و با واگذاشتن موها خلقت نیكوی خود را زشت ساخته. آزمایشی بزرگ و امتحانی دشوار و آزمودنی آشكار برای پدید آمدن نافرمان از فرمانبردار. خدا زیارت خانه را موجب رحمت خود فرمود، و وسیله رسیدن به بهشت نمود.

و اگر خدای سبحان می‌خواست خانه با حرمت و عبادتگاه با عظمت خود را میان باغستان‌ها نهد و جویبار، و در زمین نرم و هموار، و درختستان‌های از هم ناگسسته، و میوه‌ها در دسترس و عمارت‌ها در هم و دهستان‌ها به یكدیگر پیوسته، میان گندم‌زارهای نیكو . باغ‌های سرسبز تازه رو و زمین‌های پر گیاه گرداگرد او، و بقعه‌های پر باران و باغستان‌های خرم، و راه‌های آبادان، پاداش كم بود و آزمایش ناچیز هم،‌ و اگر بنیادی كه پایه آن بناست، و سنگ‌هایی كه خانه بدان‌ها برپاست، از زمرد سبز بود و یاقوت سرخ فام، و با روشنی و درخشش تمام، از راه یافتن دو دلی در سینه‌ها می‌كاست، و كوشش شیطان را از دل‌ها دور می‌كرد، و شك و تردید از مردمان برمی‌خاست. لیكن خدا بندگانش را به گونه گون سختی‌ها می‌آزماید، ‌و با مجاهدت‌ها به بندگی‌شان وادار می‌نماید،‌ و به ناخوشایندها آزمایششان می‌كند تا خودپسندی را از دل‌هاشان بزداید، و خواری و فروتنی را در جان‌هاشان جایگزین فرماید، و آن را درهایی سازد گشاده به بخشش او، و وسیله‌هایی آماده برای آمرزش او.(2)


پی‌نوشت‌ها:

1- نهج البلاغه، ترجمه دكتر سید جعفر شهیدی، خطبه اول، ص 7 .

2- نهج البلاغه، ترجمه دكتر سید جعفر شهیدی، خطبه 192، ص 216 و 217


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در دوشنبه 11 دی 1385 و ساعت 02:01 ق.ظ
| عمومی ,

حضرت مستطاب آیه الله حاج سید محمد باقر موحد ابطحی، فرزند مرحوم آیه الله حاج مرتضی موحد ابطحی"متوفای 1413 هـ" و سبط اكبر مرحوم آیه الله حاج میرزا محمد نقی موسوی اصفهانی، صاحب كتاب مكیال المكارم،"متوفای 1348 هـ" و بنیانگذار مدرسه علیمه الامام المهدی، كرامات و عنایات فراوانی از حضرت معصومه(ع) مشاهده كرده اند كه مؤلف كتاب كریمه اهلبیت(ع) تعدادی از آن كرامات را از نامبرده در كتابشان مزین نموده و ما هم این كرامت را از كتاب مذكور نقل می نمائیم.

ایشان فرمودند: هنگامیكه برای تحصیل به حوزه علمیه قم مشرف شدم، پدرم توسط عمه ام به من پیغام داد كه هر چه حواله كنی نكول نمی شود، ولی من بنا داشتم كه نیازهای خود را به احدی جز خدا و حضرت بقیه الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء اظهار نكنم و نمی خواستم از كسی قرض بخواهم.

در مسیر راه قصابی بود كه همیشه از ایشان دو سیر گوشت می گرفتم، و آن وقت دو سیر گوشت چهار ریال و ده شاهی بود، روزی به ایشان گفتم: دو سیر گوشت بده پولش را فردا می دهم، گفت: گوشت را نیز فردا ببر. این قضیه در من خیلی اثر كرد و تصمیم گرفتم حدالامكان از كسی تقاضای نسیه نكنم.

اول هر ماه شهریه را می گرفتم، اول كتابهای مورد حاجت را می خریدم، فقط سه تومان به عنوان هزینه یكماهه از آن برمی داشتم.

یكبار شدیدا دچار مشكل اقتصادی شدم، یك شب را با نان خشك سپری كردم، شب بعد ده شاهی انجیر گرفتم، روز بعد احساس كردم كه زانوهایم می لرزد، ترسیدم كه به اهلاك نفس برسد و لذا شب به حرم مطهر مشرف شدم، در آن ایام درب منبت كاری شده ای در طرف بالای سر حرم مطهر بود، رفتم جلو در، رو به دیوار ایستادم و عرض كردم:"عمه جان: هركس از خانه پدر فرار كند به خانه عمه اش پنا می برد، مرا پدرم به خانه عمه فرستاده تا در سر سفره عمه از فیوضات بی كرانش برخوردار باشم، و من دو شب است كه چیزی نیافتم بخورم".

همین طور كه رو به دیوار با عمه ی سادات رازدل می گفتم، كسی از پشت دستهایش را برشانه ام نهاد و مبلغی در حدود چهارصد تومان در دستم گذاشت و گفت:"بگیر".

در آن ایام چهارصد تومام مبلغ زیادی بود، بالاترین شهریه حوزه در ماه 27 تومان بود، من نپذیرفتم و گفتم:"این را به كسی كه مستحق است بدهید".

به خدمت بی بی عرض كردم این پول تمام میشود و باید دوباره بیایم و از محضرتان تقاضا كنم، طوری به من عنایت كنید كه مستمر باشد و زود زود برای مال دنیا به محضر شما مراجعه نكنم.

به مدرسه خود برگشتم، آن شب را هم گذاراندم، فردا از فرط گرسنگی بقالی كه در كوچه مدرسه حجتیه بود مراجعه كرده، 200 گرم برنج ومقداری روغن نسیه گرفتم.

غدا مهیا شد، اذان گفتند، اول نماز را خواندم، سپس سراغ غذا رفتم، دیدم فضله موشی روی پلو خود نمائی می كند، غذا را دور ریختم و مدتی استراحت كردم.

نزدیك مغرب از مدرسه بیرون آمدم هنوز به حرم نرسیده بودم با یكی از آشنایان مصادف شدم كه از اصفهان می آمد.

یك كیسه سیب دستش بود، آن را با یك دسته پول به من داده چون از گرسنگی بی تاب شده بودم همانجا نشستم و عبا را به سركشیدم، تعدادی از سیبها را خوردم و بقیه را به حجره بردم، پولها در حدود یكهزار تومان بود.

چهار سال بعد، آن شخص به من گفت: من در آن شب خواب دیده بودم كه شما در آسمان صحبت میكنید، صبح به پدرم گفتم كه فلانی را در خواب دیدم و توی آسمان صحبت می كرد، پدرم گفت: زود خودت را به قم برسان و او را دریاب، و لذا من از اصفهان حركت كردم و به قم آمدم و به خدمتتان رسیدم


نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در چهارشنبه 6 دی 1385 و ساعت 01:12 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ + + + + + + کلامی از علی علیه السلام+ + پیام تسلیت + حدیث هفته ـ۲+ + زندگینامه+ + +

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...