تبلیغات
امام علی علیه السلام
| عمومی ,

مرده گم شده

مجلس گرم بود. خلیفه را چون نگینی در برگرفته بودند. هریك از چیزی سخن می گفت. خلیفه و دیگر بزرگان مجلس, دم به دم سر می جنباندند و با تبسم خاصی برگرمای مجلس می افزودند. این وضع خیلی ادامه نیافت. همهمه ای كه از بیرون به گوش می رسید; مجلس را دگرگون كرد. جای همهمه را كم كم سروصدای نگران كننده ای پركرد. سروصدا توجه همه را جلب كرده بود.

دیگر سخنی به میان نمیآمد. جمعیت با نگاه هایشان سخن می گفتند. بیشتر نگاه ها سوال برانگیز و شگفتآور بود. در حالی كه همه در هاله ای از شك و حیرت فرو رفته بودند, هیكل جوان نحیف و رنجوری به داخل قصر انداخته شد. چند مرد خشمگین و اخم كرده پیرامون او را گرفته بودند. جوان, غمگین و سر به زیر بود. لایه ای از گرد و غبار صورت استخوانی اش را پوشانده بود. به خودش می اندیشید; به سرنوشت پرمخاطره و سردرگمش و شاید هم به كاری كه انجام داده بود و باعث شده بود تا مردان خشمگین او را نزد خلیفه بكشانند. خلیفه سرتاقدم جوان را بررسی كرد. در حالی كه دست به محاسن بلندش می كشید, سكوت را شكست:

ـ جرم این جوان چیست؟

مردانی كه از خشم و غضب به خود می پیچیدند, زبان به شكایت گشودند:

ـ مولای خود را كشته است.

ـ آقای خود را كشته است؟!

ـ بله, جناب خلیفه! آقای خود را كشته است.

خلیفه كه سعی می كرد اضطراب درونی اش را پنهان كند, به جوان نگاه كرد و پرسید:

ـ راست می گویند؟

جوان چشمان مضطربش را از زمین كند. نگاهش سنگین به نظر می رسید. به خلیفه چشم دوخت. او را عصبانی و خشمناك یافت. آرام به سوالش پاسخ داد:

ـ بله, جناب خلیفه! راست می گویند.

در كلامش نوعی وقار نهفته بود. لحنش استوار و حق به جانب بود. پیدا بود كه در درونش درد جانكاهی پنهان شده است. كسی به این حالت های جوان توجهی نكرد. شاید باور كرده بودند كه جوان آقای بی گناهش را كشته است. طوری به جوان نگاه می كردند كه به جنایتكاران نگاه می كنند.

خلیفه كه همه چیز را ثابت شده می دید, برسر مإمورانش فریاد برآورد:

ـ ببرید, ببرید گردنش را بزنید.

مإموران دور جوان حلقه زدند. هنوز او را از مجلس بیرون نبرده بودند كه چشمان مرطوبش را از زمین برداشت. نگاهش هراسناك و ملتمسانه بود. به جمعیت نگاه كرد. مثل این كه می خواست چیزی بگوید. همان طور كه به جمعیت نگاه می كرد, چشمش به چهره متبسم امام علی(ع) افتاد. او در گوشه مجلس نشسته بود. حضرت از نگاه جوان همه چیز را فهمیده بود. او را به نزدش فراخواند. جوان چون كبوتری رهیده از بند, خود را به امام رساند و مقابلش زانو زد. امام با لحن آرام و مهربانی پرسید:

ـ مولایت را كشتی؟

ـ بله, یا علی! او را كشتم, ولی...

سخنش قطع شد. چشمانش از شرم به زمین دوخته شد. سپس در حالی كه زبانش را برروی لبهای خشكیده اش می كشید, ادامه داد:

ـ می خواست با من لواط...

بغضی كه راه گلویش را بند آورده بود, تركید. چند قطره اشك از دیدگانش فرو غلطید. در حالی كه اشكهایش را با پشت دستش پاك می كرد, ادامه داد:

ـ از خودم دفاع كردم, اما او از من دست نكشید كه نكشید. سرانجام راهی جز كشتنش...

یكی از خویشان مقتول كه با شنیدن سخنان جوان تاب و قرارش را از دست داده بود, فریاد زد:

ـ این جوان دروغ می گوید, مقتول بی گناه است.

سایر خویشان مقتول نیز یك صدا فریاد زدند:

ـ این جوان دروغ می گوید, مقتول بی گناه است, این جوان گستاخ, نمك می خورد و نمكدان می شكند.

امام چشم از جوان برداشت و به خویشان مقتول كه صبرشان را از كف داده بودند, نگاه كرد و فرمود:

ـ مقتول را به خاك سپردید؟

ـ بله, یاعلی! همین چند دقیقه قبل دفنش كردیم.

ـ بروید سه روز بعد بیایید تا بین شما و این جوان حكم كنم.

آنگاه صورتش را به سوی خلیفه برگرداند و فرمود:

ـ جوان را حبس كنید و تا سه روز دیگر به او كاری نداشته باشید.

خلیفه و اطرافیانش كه حسابی جاخورده بودند, به یكدیگر نگریستند. شك و حیرت بی حوصله شان ساخته بود. با شگفتی از یكدیگر می پرسیدند:

ـ چگونه با جوانی كه آقای خود را كشته است, تا سه روز دیگر كاری نداشته باشیم؟ !

روز سوم كه گذشت, خویشان مقتول حاضر شدند. حضرت با دیدن آن ها فرمود:

ـ اكنون مرا برسر قبر مقتول ببرید.

آنگاه امام با جمعی از مردم كه خلیفه نیز در بین آن ها بود, از دنبال خویشان مقتول راه افتادند. بعد از چند دقیقه راه پیمایی, به سر قبرش رسیدند. امام از خویشان او پرسید:

ـ قبر مقتول اینجاست؟

ـ بله, یاعلی! همین جا او را به خاك سپردیم.

ـ قبر را حفر كنید.

ـ چه می گویی یاعلی؟!

ـ قبر را حفر كنید تا بین شما و این جوان حكم كنم.

چاره ای جز تسلیم شدن نبود. شروع كردند به حفر قبر. بعد از چند دقیقه تلاش, به لحد رسیدند. لحد نیز شكافته شد. هنگامی كه لحد گشوده شد, امام دستور داد:

ـ میت را بیرون بیاورید.

خویشان كشته به داخل لحد نگاه كردند. یكی از آن ها سرش را از درون قبر بیرون آورده با تعجب گفت:

ـ نیست!

دیگری ادامه داد:

ـ شاید اشتباهی...

آن یكی كه هنوز به داخل لحد نگاه می كرد, ادامه داد:

ـ نه, اشتباه نیست. همین جا بود.

ـ پس میت كجا رفته است؟!

ـ نمی دانم, شاید...

هنوز گفت وگوها ادامه داشت. از چهره ها یإس و اضطراب می بارید. همه نگاه ها متوجه امام شده بود. قبل از این كه سخنان آن ها خاموش شود, صدای گرم امام بلند شد:

ـ الله اكبر! الله اكبر!

و ادامه داد:

ـ از رسول خدا(ص) شنیدم كه فرمود: ((هركس از امت من, عمل قوم لوط را انجام دهد و بر آن عادت بمیرد, چون او را در قبر جای دهند, پس از سه روز, زمین او را در خود فرو می برد تا به قوم لوط ملحق كرده با آنها محشور نماید.))

همه حاضران تسلیم و خشنود به نظر می رسیدند. برلبها گل لبخند نقش بسته بود. خلیفه بیش از دیگران خوشحال شده بود. حالا فهمیده بود كه چرا امام علی(ع), قصاص غلام جوان را تا سه روز به تإخیر انداخته است.

منبع: قضاوتهای حضرت امیر(ع), ص65.

نوشته شده توسط سید روح الله نوربخش در چهارشنبه 15 شهریور 1385 و ساعت 01:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ + + + + + + کلامی از علی علیه السلام+ + پیام تسلیت + حدیث هفته ـ۲+ + زندگینامه+ + +

صفحات: